آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

یک-میکوبیم از نو میسازیم

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۰ ب.ظ
سلام
امروز داشتم فکر میکردم چه خوبه که رو خوشیها تمرکز کنیم و چیزایی که باعث میشن اذیت بشیم رو تغییر بدیم
1-مثلا یکی از سختیهای وبلاگ نویسی واسه من اینه که حالا عنوانش رو چی بذارم! باورش سخته اما واقعا چند دقیقه بهش فکر میکنم و آخرش یه چیزی میذارم که راضی نیستم. یاد عنوانهای فریبنده بعضی نویسنده ها میفتم که زیبایی متن هاشون رو چند برابر میکنه . مسلما یه حس سرخوردگی بهم دست میده. فکر کن هر بار که مینویسی آخرش بگی اه بازم یه عنوان مسخره دیگه ! خب اینجوری آدم دلتنگ نوشتن نمیشه. واسه همین از این به بعد شماره میدم و کار خودم رو راحت میکنم اگه ذوقش رو داشتم توضیح بیشتری هم بهش اضافه میکنم. 
2- دومین مسئله ای که میخوام در موردش بنویسم یکی از مشکلاتم به اسم حفظ فاصله است. تعامل با آدمها رو دوست دارم اما از دور. حالا چرا بهش میگم مشکل؟ چون در برخی موارد یه فکرهای حاشیه ای به این مسئله اضافه شده و باعث میشه از تجربه های خوب محروم بشم. مثلا دوست قدیمی دوران دانشگاهم بهم پیام داده که میخواد واسه تبریک مامان شدن بیاد خونمون، منم مسلما چون آدم تعارفی هستم گفتم قدمتون سر چشم، هرموقع خواستین بیاین شام و ناهار بیاین. اونهم تشکر کرد و گفت خبر میده. حالا مشکل من چیه که باعث میشه از اومدنشون لذت نبرم؟ یکی اینکه همیشه حس میکنم خونه مردم خیلی شیک تره و ممکنه منو مورد قضاوت قرار بدن. (واقعیت اینه که خب اصلا قضاوت کنن، مگه مهمه؟ مگه اگه خونه چندمیلیاردی با اجناس لوکس داشته باشی قضاوت نمیشی؟ ضمنا مسابقه خونه و وسیله هاش که نیست. واسه دیدو بازدید و تجدید خاطره و گپ و گفت هست.) نگرانم مامانم چیزی بگه یا کاری کنه که باعث شه خوش نگذره (در مورد مامانم آخر پست می نویسم) دلم میخواد با ذوق بشینم فکر کنم ببینم چی اون دیدار رو برام شیرینتر میکنه؟ اینمدت که از زندگیش بی خبر بودم چه چیزهایی رو ازش بپرسم که هم صمیمیتمون آپدیت شه هم فضولی نباشه، چه جوری ازشون پذیرایی کنم که هم بهمون خوش بگذره هم من رو خسته و مهمون رو معذب نکنه. 
3- مثال دیگه اش دوست دوره طفولیتم هست، شاید شش هفت ساله بودیم که اونا میومدن شمال و فامیل دورمون بودن و من میرفتم خونه فامیل مشترک باهاش بازی میکردم. سالهاست ندیده بودمش، تو اینستا پیداش کردم، اونهم فرزندش دو ماه از پسرکم بزرگتره و میتونم کلی باهاش خوش بگذرونم و کنار هم از بچه هامون بگیم و خسته نشیم(اوناییکه مادر نیستن یا ایندوره رو خیلی وقته پشت سر گذاشتن اینقدر حوصله ندارن این جزئیات ذوق زدگی ما نومادران رو بشنون) وقتی بهم پیام داد که من برنامه ام اوکی هست یه روزی هماهنگ کنیم بریم بیرون گفتم صبر کنه پسرک بزرگتر شه و بعد بریم ! در حالیکه ته دلم ترس از روبرو شدن داشتم. از اینکه نمیدونستم چی بهش بگم. از اینکه کار به مقایسه بکشه و این از ویژگیهای دختر تهرونی هاست که اولش بپرسن خونتون کجاست؟ شوهرت چه کاره است؟ خب اون پدر پولداری داشت و همیشه وضع زندگیشون خیلی خوب بوده اما دلیل نمیشه که من بخوام نگران باشم. قرار نیست که ازش خواستگاری کنم یا اگه داراییمون کمتر باشه دوستیمون قطع شه ! دوست دارم با ذوق بشینم به این فکر کنم که کجا قرار بذاریم که بچه هامون هم خسته نشن، تجربه های خرید لباس بچه، کتاب، اسباب بازی، کارگاه مادر و کودک و ... رو با هم به اشتراک بذاریم و از هم یاد بگیریم. از اینکه آدمها بفهمن رانندگی نمیکنم و میترسم خجالت میکشم. از فکر اینکه اون با ماشین گرون قیمتش سر قرار بیاد و من بخاطر اینکه میترسم با تاکسی برم حس بدی بهم دست میده.
4- مثلا وقتی دوست باشگاهم من و پسرک رو دعوت کرد بریم خونه اش که یه کوچه با خونه ما فاصله داره بهونه آوردم و گفتم باشه واسه بعد. یادم اومد که قبلا بخاطر قرار دو نفره مون من مستقیما از اداره با همون مانتو و مقنعه و کیف سنگین رفته بودم و یک و نیمساعت منو کاشته بود تا بیاد. اگه پیاده هم میومد نیمساعت راه بود. نمیدونم کار درستیه که ازش دوری میکنم یا باید به آدمها فرصت خطا کردن داد و بپذیریم سروقت نبودن جزء ویژگیهاشه و باعث نادیده گرفتن بقیه خوبیهاش نشه! دوست مشترکمون میگفت اگه بجای من بود هرگز یک و نیمساعت منتظر نمیموند که بعدش بخواد رابطه رو حذف یا کمرنگ کنه بعد از یه ربع بیست دقیقه عذرخواهی میکرد و میرفت ! در حالیکه من موندم و تو اون یک و نیمساعت این من بودم که هی زنگ میزدم بپرسم کی میای، نه اینکه اون زنگ بزنه و عذرخواهی بگه دیر میرسه ! 

* شاید براتون عجیب باشه که کسی این نوع اضظرابهای مسخره رو داشته باشه ، واسه خودم هم خنده داره، نمیدونم تو کودکیم چی بهم یاد دادن که اینقدر ایده آل گرا شدم، از موقعیتهای جدید بخاطر ترس از شکست دوری میکنم. از اون طرف میشینم به آدمهایی که دوستان واقعی دارن حسادت میکنم. شاید باید دوستان بیشتری رو واسه خودم نگه میداشتم که خارج رفتن بی خداحافظی سه تاشون و بیمعرفتی دوتای دیگه باعث نشه تنها و بدبین بشم. میدونین؟ واقعیت تلخیه اما واقعیت داره. تمام ارتباطات ما معامله است. همیشه باید چیزی واسه عرضه کردن داشته باشیم که خواستنی باشیم. چیزی مثل دانش، تجربه موفق، مهربونی، دلی پاک که به مردم حس خوب بده، خوشبینی که لذت همصحبتی رو چندبرابر کنه، اعتبار ، ثروت و ... . در مورد اعتبار و ثروت قضیه شدیدتره، اگه این دو مزیت رو داشته باشین همه دوس دارن با شما معاشرت کنن که از کنار شما بودن فکر کنن خودشون هم آدم مهمی هستن. همچنین کمبود اعتماد به نفسم باعث میشه گاهی فکر کنم چیزی واسه ارائه کردن به آدمها ندارم که از بودن با من بهشون خوش بگذره. گاهی به همین دلیل ضربه خوردم، خواستم جور دیگه ای جبران کنم به روح خودم آسیب زدم. مثلا کادویی به خواهرم دادم (اون و همسرش پزشکند و درآمدشون خیلی خیلی بیشتر از ماست) که تو شرایط مشابه اون نصفش رو بهم برگردونده. من میخواستم اثبات کنم خواهر خوبی هستم اما اون همینکه کادو میگرفته براش کفایت کرده. از درصد پسته گز سفر اصفهان بگیر که من قشنگترین بسته بندی و بیشترین درصد پسته رو براشون انتخاب میکردم و اون از همون مارک ولی ساده ترین رو برامون آورد تا اینکه من واسه تولد پسرش تمام سکه دادم و اون به پسرم نیم سکه ! 

* و اما در مورد مامانم، یه مدتی بعد از زایمان پیشم بود و کمکم کرد، بعد رفت شمال سر خونه زندگیش و دوباره چند روزیست که اومده پیشم، دستش درد نکنه که میخواد تو نگهداری بچه کمک کنه، اما آدم دلش میخواد خونه زندگیش به خواست خودش اداره بشه. گاهی واسه محبت به بچه، من یا همسرم رو ضایع میکنه. مثلا میگه ای داد بیداد، این مامان یا بابا بچه ام رو بد بغل کردن؟ بهش شیر ندادن؟ یا اگه یخوایم ببوسیمش میگه لپش رو نبوسین. واسه بیرون بردن میگه نبرین بچه مریض میشه . در حدی که بچه تو محیطهای جدید بشدت گریه میکنه و از دکترش پرسیدم گفت تو جمع های خودمونی ببرین که عادت کنه و همیشه تو خونه نگه ندارین. از این ها که بگذریم من روی آشپزخونه ام خیلی تعصب دارم، دوست ندارم کسی نظمش رو بهم بریزه. مامانم هم اصلا رعایت نمیکنه. باپارچه نظافت وسایل، ظرف خشک میکنه، تابه و قابلمه گرانیت رو با قسمت سیمی اسکاج میشوره، از شکستن ظرفهام که نگم براتون، امروز هم در یکی از ظروف پلاستیکی غذا رو با شعله گاز سوزوند و کل خونه بوی پلاستیک سوخته گرفته بود، اون ظرف هم دیگه قابل استفاده نیست. بخور نخوز غذاهاش زیاده، هویج رو فقط توی هویج پلو و مربا میخوره، اگه تو سوپ باشه نمیخوره، بادمجون نمیخوره، ذرت، فلفل دلمه ای و قارچ نمیخوره، ماست نمیخوره، روغن زیتون نمیخوره (درحالیکه من اغلب غذاهام با روغن زیتون طبیعیه) غذاهای امروزی و جدید مثل لازانیا نمیخوره و این لیست بلند بالا همچنان ادامه داره. خودش هم که گاهی در نبود من آشپزی میکنه غذاهای پرروغن و پرکالری درست میکنه که باب طبع ما نیست. سعی میکنم چشمهام رو ببندم و رو خوبیهاش تمرکز کنم اما بعضی ویژگیهاش عصبی کننده است، مثلا وقتی همسرم داره در مورد یه همکارش چیزی میگه وسط حرفش شروع میکنه به نتیجه گیری و قضاوت در مورد اون شخص و نصیحت کردن همسرم، در حالیکه همسرم فقط میخواسته بگه امروز این موضوع اتفاق افتاده و اصلا چیز مهمی نبود که بخواد بابتش نصیحت بشنوه! این ویژگی رو در مورد همه داره. حتی غریبه های توی خیابون رو هم ممکنه نصیحت کنه. ممکنه به یه مادری بگه لباس بچه ات زیاده ها، اذیت میشه کمش کن ! خواهرم معتقده هر چیزی بهایی داره ، بهای کمک گرفتن از مادر در نگهداری بچه هم اینه که خونه ات مثل قبل حریم امن نیست. این وسط مادرشوهرم هم فیلمی هست واسه خودش. از شمال هی زنگ میزد دلم تنگ شده میخوام دو هفته بیام پیش بچه و مامانت بره سر خونه زندگیش، بعد از اینکه مامانم رفت تعطیلات بود ایشون نیومدن، صبر کردن مهمون بازیهاشون تموم شه بعد اومدن، یه روز رفتن دکتر(یعنی همسرم بردش)، یه روز صبح رفت خرید ظهر اومد، یه روز میخواست بره خونه خواهرش که من گفتم برام سخته با بچه مهمونی طولانی ناهار بیام باید تشک و پوشک و کلی وسیله بیارم. مهمونی با بچه نهایتا دو ساعت خوبه که اذیت نشه، گفتم اگه شما میخواید با همسرم برید من و بچه خونه میمونیم، مشکلی ندارم، اولش با من بحث کرد که بچه رو باید ببری بیرون عادت کنه و ... بعد که زنگ زد به خواهرش و فهمید سرما خورده، ترسید خودش مریض بشه نرفت (بازم نگران بچه نبود، بخاطر خودش تصمیمش عوض شد). جالیه که مامان بزرگها فکر میکنن بیشتر از ما نیاز بچه مون رو متوجه میشن و خواسته خودشون رو میذارن به حساب صلاح بچه. من در مورد امورات مربوط به خودم و خونه ممکنه تعارف داشته باشم و چیزی نگم،ولی در مورد تربیت و سلامت بچه اصلا کوتاه نمیام. در مورد دلتنگی اش واسه بچه هم فقط دو ساعت اول باهاش بازی کرد، هییییییچ کمکی ازش برنمیومد. بخاطر مشکلش نمیتونست بغلش کنه و متاسفانه خلاقیت سرگرم کردن بچه بصورت نشسته هم نداشت، همش به من و همسر ایراد میگرفت که چرا اینکارو میکنین؟ چرا اونکارو نمیکنین؟ فکرکنم سه چهار روزی موند و برگشت چون میخواست با هم محلیهاش بره مشهد، حالا که از مشهد برگشته تنها شده دوباره میگه دلم واسه نوه ام تنگ شده !!! 

اینها رو گفتم که بگم این همون فکرهای ناخودآگاهِ خودآزاری هست که بصورت اولین فکر میاد سراغم، میخوام تمرین کنم که دیگه مشکلاتم رو حمل نکنم، حل کنم. از هرآدمی ویژگیهای مثبتش رو ببینم و نواقصش یا اختلاف عقیده اش با من رو بپذیرم و بهش فکر نکنم(کنترل ذهن که به چیزی فکر نکنه برام سخته! مثلا واقعا تو دلم مونده بود به مادرشوهرم بگم دلتنگیت دردی از من دوا نمیکنه فقط وقتی میای زحمت مهمونداری هم به بچه داری اضافه میشه، ماشالا روزی ده تا تلفن نیمساعنه داری که تو زمانهای خواب بچه هم قطعشون نمیکنی، انتظار داری کل شهر بچرخونیمت که حوصله ات سر نره ! دلتنگیت رو نگهدار واسه خودت) دوست دارم به این فکر کنم که در عوض مادرشوهرم هر سال که واسه دختر و عروس بزرگش پیاز و سبزی سرخ میکنه برای من هم درست میکنه(بدون اینکه ازش خواسته باشم محبت میکنه میده) سبزی های معطر شمالی رو آسیاب میکنه برام فریز میکنه، بادمجون کبابی آماده میکنه، حالا ویژگی های خبرچینی و اطلاعات زندگی ما رو به بقیه دادن و پرحرفیش از عوارض پیری هست و دست خودش نیست. دوست دارم به این فکر کنم که مامانم تمام روز پوشک بچه رو عوض میکنه و بهش شیر میده و میخوابوندش و به من میگه برو به کارهات برس و اینکه آشپزخونه ام رو به هم میریزه میخواد کمک کرده باشه فقط سلیقه اش با سلیقه ما متفاوته. وقتی نصیحتمون میکنه واسه اینه که فکر میکنه داره کمکمون میکنه و بهمون راه حل نشون میده. وقتی حرفهایی رو جلوی مهمونها میزنه که اگه سکوت میکرد بهتر بود، مهمونها اون رو به حساب من نمیذارن و متوجهن که آدمها بالای شصت سال عجیب غریب میشن و اگه خونه نشین باشن و بازنشسته، این قضیه شدید تر میشه و منطقشون کمرنگ میشه. 
دلم میخواد خودم رو ببخشم و به خودم سخت نگیرم تا بتونم به بقیه هم آسون بگیرم. دوست دارم روابط واقعی بیشتری داشته باشم. دوست دارم یاد بگیرم بجای حذف کردن آدمها از زندگیم، ارتباطمو حفظ کنم و خواسته هام رو هم بیان کنم و سکوت نابجام باعث سو استفاده نشه(اینمورد در مورد داییم بود. که همیشه خانمش میومد خونمون به من تیکه مینداخت! من هم سکوت میکردم. یا حرفهای متضاد دروغ میزدن و ما به روشون نمیاوردیم و ارتباطمون رو باهاشون قطع کردیم نمیریم خونشون، اونها هم نمیومدن تا واسه تولد بچه اومدن) میخوام یاد بگیرم محترمانه از خودم دفاع کنم و خواسته هام رو بگم. همیشه از ترس اینکه ممکنه دعوا شه و آبروم بره چیزی نگفتم. 
چند روز پیش موقع پیاده روی دو تا مادر رو دیدم با عجله به سمت مهد نزدیک خونمون میرفتن که من خیلی دوست داشتم در موردش اطلاعات کسب کنم اما به حساب اینکه عجله داشتن و ممکنه رد کنن حتی ازشون درخواست هم نکردم. بعدش از دست خودم عصبانی شدم، گفتم حالا تو درخواستتو میگفتی ممکن بود بگه فردا بیا بهت بگم، یا این شمارمه بهم زنگ بزن، یا بگه بیا بریم تو مهد رو ببین و ... . 
هیچ وقت فکر نمیکردم سی سالم تموم شه و هنوز درگیر این ضغفهای پیش و پا افتاده باشم. ضعف های ناشی از ایده آل گراییی و فقدان اعتماد به نفس، ترس از عدم پذیرش! همیشه تو محدوده امن خودم موندم و عوامل رو حذف کردم یاد نگرفتم باهاشون چطور روبرو شم. حالا میخوام قدم به قدم امتحان کنم، خطا کنم، یاد بگیرم و پیش برم. میخوام آدمها رو به زندگیم اضافه کنم. میخوام یاد بگیرم نترسم که در موردم چه فکری میکنن خودم باشم و لذت ببرم. اینهمه سخت گیری و تعارف و فکرکردن های بیهوده باعث شده که خوشیهای زیادی رو از خودم دریغ کنم. لذت کنار رفیق قدیمی چای خوردن و گپ زدن. مهم نیست اگه شوهرش با شوهر من غریبه است و حرف مشترک ندارن، مردها راه ارتباط با همدیگه رو پیدا میکنن. 

ببخشید اگه پراکنده نوشتم، این وسط چندباری بچه گریه کرد و رفتم بغلش کنم آرومش کنم

و دیگه اینکه نوشتن با لپ تاپ چققققققدر راحتتر از نوشتن با موبایله. تصمیم دارم زمان استفاده از موبایل برای کارهای اینترنتی رو به حداقل برسونم هم در وقت صرفه جویی میشه هم واسه چشما و دستام راحتتره. میتونم کنار دستم میوه یا یه لیوان چای بذارم و با آرامش فکر کنم و بنویسم . و امشب چه حس خوبی دارم که بدون ترس از اینکه ممکنه شما فکر کنین من غرغروام یا اینکه ارزش کمتری برام قائل باشین، بی دغدغه از یه تصمیم مهم زندگیم نوشتم و این خودش یه قدم رو به جلوست.

نظرات  (۲)

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۲ مارال آلنی
همه ماها شاید درگیر این چیزها بشیم و اصلا عجیب نیست البته نمیدونم شاید دلیلش این باشه که منم ایده آل گرا هستم تقریبا😉 از مشکلاتی هم که با مامان و مادر شوهر هم گفتی که خیلی هامون تجربه اش رو داریم من میزارم به حساب اختلاف نسل خب به مامانم راحت حرفم رو میزنم چون کلا تو خانواده مون از اینکه اگه از چیزی ناراحت شدیم بیان کنیم برداشت بد نمیشه ولی خب به مادرشوهر نمیتونم چیزی بگم چون اصلا پذیرش این مسأله براشون نیست. در مورد یک منم همین مشکل رو دارم ولی خب به خودم میگم من دارم برای خودم مینویسم و خب وقتی واقعا اون قدرت دیگران برای انتخاب عنوان و حتی نوشتار رو ندارم کاریش نمیتونم بکنم همین دیگه ولی خب امیدوارم با تمرین بهتر بشم. در مورد دوم وسایل و... فقط در جهت راحتی و حس خوب ما هستن مهم اینکه هر کسی با یه مدلی راحتتر و هیچکدوم اینا برتری بر بقیه نداره مهم اینکه تو خونه حس خوب جریان داشته باشه و این واقعا ربطی به وسیله و... نداره مطمینم که کلی انرژی مثبت و حس خوب تو خونتون در جریان😍 در مورد چهار خصوصی میگم😉 یه بازی روانشناسی هست راجع به اعتماد به آدمها نمیدونم دیدی یا نه تو اون تست با بازی نشون میده که آدمهای موفق آدمهایی هستن که اول رابطه به بقیه اعتماد می‌کنند اگر طرف مقابل بدی کرد برای سری دوم بهش اجازه اشتباه میدن و دوباره اعتماد می‌کنند و اگر باز طرف بدی کرد دیگه اعتماد نمی‌کنند و بر اساس رفتار طرف مقابل رفتار خودشون رو تنظیم میکنند. بعد هم خط قرمز آدمها با هم متفاوت مثلا برای من خوش فول بودن دروغ نگفتن و به موقع رسیدن به جایی خیلی مهمه خب اگر قرار تو رابطه ای یکی از اینا وجود داشته باشه که بخواد همیشه آزار دهنده باشه حداقل خیلی زیاد کردن این رابطه منطقی به نظر نمیاد. کما اینکه خب یک ساعت و نیم بدون داشتن دلیل موجه خیلی عجیب به نظر میرسه من حتی اگه طرف بهم بگه یه دلیل دارم ولی نمیتونم بهت بگم برام اکی ولی اینکه بخواد به روی خودش نیاره خب به نظرم ارتباط سخت میشه. 
کار خوبی میکنی در مورد بچه حرفت رو راحت میزنی. خب همه ماها با ضعفهامون درگیر هستیم و اگه این نباشه به نظرم مشکلی وجود داره یعنی اگه یه نفر بگه من هیچ مشکلی ندارم برای بهبود به نظرم اون آدم عمیق روی خودش فکر نمی‌کنه خیلی از چیزهایی که گفتی مشکل منم بوده و تا حدی هست ولی مثلا شنیدن اینکه این روزها همه بهم میگن صبورتر شدی باعث میشه بدونم تونستم بهتر بشم و همین کافیه برای ادامه مسیر. 
قدم اول رو خیلی خیلی محکم برداشتی و به نظرم واقعا قابل تحسین دوستم برات بهترینها رو آرزو میکنم😊
پاسخ:
دقیقا همینطوره. اختلاف نسل تاثیر داره. گاهی که خاله ام رو میبینم که چندسالی از مادرم بزرگتره متوجه میشم این ویژگیها در اون شدیدتره. مادرشوهرم همیشه از خودخواهی و بیفکری مامانش مینالید حالا چندوقتیه که اقرار میکنه شبیه اش شده. 
زندگینامه هوشنگ سیحونی که معمار و طراح مقبره ها و بناهای زیادی هست رو دیده بودم که فکر کنم تو ۹۰ سالگیش بود، اما بخاطرتمرین و مطالعه هرروزه از حافظه تاریخی و عددی خیلی خوبی برخوردار بود، امروزی بود و اصلا دچار ویژگیهای ناشی از سن نشده بود. حاضرجواب و شوخ بود. همین حس رو وقتی برنامه ای در مورد حسین امانت که طراح برج آزادی بود در دوران دانشجوییش‌، میدیدم بهم دست داد. کار کشیدن مداوم از ذهن باعث میشه که علائم پیری کمتر بروز کنن. مثل اثر ورزش روی جسم. 
مرسی از همدردیت در مورد نوشتن متن  و عنوان . خوشحالم که درک میکنی چی میگم 
اون برنامه روانشناسی که اشاره کردی رو ندیدم . توضیحاتت یادم میمونه. پیش فرض اعتماد، اجازه یکبار خطا کردن و اعتماد رو داره، بعدش مطابق با رفتارش واکنش نشون بدم. 
راستش اصلا دوستم نمیگفت که قراره دیر کنه. میگفت کوچه پشتی ام جای پارک گیر نیاوردم ۵ دقیقه دیگه میام.تو رو خدا نری ها. خیلی دلم گرفته! منم اونجا مینشستم بعد از بیست دقیقه زنگ میزدم بازم همینو گفت. از اینکه به شعورم توهین میشد ناراحت بودم اما جرئتش رو نداشتم درخواستش رو رد کنم و جدی باشم. بعد از اون دیگه قرار تکی باهاش نذاشتم و تو جمع بچه های باشگاه میبینمش که اونجا هم اغلب دیر میاد. 
چقدر کامنتت حس خوبی بهم داد. خوشحال شدم که گفتی بعضی از مواردش برات آشناست و درک میکنی چی میگم. منم برات روزهای شاد و شبهای آروم آرزو میکنم 💋💋💋❤❤❤
وااااای ریمااااا این پست چقدررررر عالی بود ، چقدر خوندنش تو این روزااا خوب بود ،  روزااای که منم مثل تو تااازه مادر شدم ، عالی بود
پاسخ:
ما حال اینروزهای هم رو درک میکنیم 
خوشحالم که نوشته ام به دلت نشست و‌ دوستش داشتی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">