آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

آهویی که می نویسد
بایگانی
پیوندها
۱۱بهمن

سلااااام سلاااام 

خوبین ؟ اوضاع زندگی و احوالات روحی خوش ه؟ 

توی دودلی نوشتن و ننوشتن بودم که دیدم ۱۱/۱۱ است. به فال نیک گرفتم و اومدم یه چند خط بنویسم . 

راستی شما دچار تب و تاب سال نو شدین؟ خرید و بشور و بساب و برنامه ریزی و ... ؟ من امسال با وجود پسرک ترجیح میدم برنامه ای نریزم، هر کاری که بتونم رو انجام میدم و اگه نتونم بیخیالش میشم. تجربه نشون داده حال امروزش ربطی به حال فرداش نداره 😉 یعنی اگه یه روز خوبه فورا نباید خوشحال شم و بگم آخ جون روزای آسون رسید، یه دردسر دیگه فورا از راه میرسه. یکی از دندونای بالاییش دراومد و اون یکی همچنان اذیتش میکنه. 

بخاطر برف این چند روز تو خونه حبس بودم، دمنوش خوردم، نسکافه و خرما، برنج قهوه ای و غذاهای رژیمی، آخر شبا هم با کل زحمت روز رو یه جا به هدر میدادم خخخخ قبلا ها که رژیم میگرفتم شبا زود میخوابیدم که به این مرحله نرسم اما الان که زمان خوابیدنم‌رو خوابِ پسرک تعیین میکنه، از دستم در میره و پرخوری میکنم. البته در مواردی هم دختر گلی میشم و رعایت میکنم. مثلا وقتی برف بارید دلم میخواست یه کیک ردولوت توپ بپزم و از تضاد رنگ قرمز خوشگلش با برفهای سفید عکس بگیرم و تا سالها از دیدنشکیف کنم. وای با بخار نسکافه ! چی میشد ! بدلیل ناسالم بودن منصرف شدم. گزینه بعدیم آش رشته بود با تزیینات گل منگلی و پیازداغ و کشک فراوون. اونم بدلیل پرکالری بودن و اینکه تو آش پختن دستم به کم نمیره ، از گزینه ها حدف شد.هیچی نپختم، عکس هم نگرفتم خخخخ 

کینوآ خریدم ولی هنوز امتحانش نکردم. بنظرم باید تجربه جالبی باشه . 

سس پستوی خونگی درست کردم. تا قبلش فکر میکردم چلغوز فقط یه فحش ه و نمیدونستم از پسته و بادوم هم گرونتره و همون دونه کاج که میگن همینه. 

کتاب نیمه کاره ام بیست سی صفحه اش مونده اما دست و دلم نمیره بخونم. یه جورایی بخش زیادی از ذهنم از کار افتاده انگار. با کارهای روزمره سرگرمم و عملا کار دیگه ای هم نمیکنم. وقتایی که میخوام واسه ارتقای خودم چیزی بخونم و یادبگیرم ذهنم نمیکشه. تنبل شده انگار . نیاز به انگیزه قوی دارم. به رقابت، به تشویق، به یه نیروی محرکه موندگار. 

نمیدونم قبلا ها چی مینوشتم یا چی تعریف میکردم. اینروزها که انگار ذهنم هم یخ زده و چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشه پیدا نمیکنم. 

مراقب خودتون و خوبیهاتون باشین. لطف خدا شامل حال زندگیتون باشه، دلتون گرم، ذهنتون آروم، دوستیهاتون برقرار، جیبتون پرپول و تنتون سلامت باشه و یازدهمین روز از یازدهمین ماه براتون اومد داشته باشه.  

۲۹دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰دی

سلام

امروز دهمین روز از دهمین ماه بود . ۱۰/۱۰  زیبا و دوستداشتنی. اصلا با اینکه حرفم نمیومد اومدم که همینو بگم و برم

از این به بعد تصمیم دارم رمزدار بنویسم، نمیدونم کیا هنوز به اینجا سرمیزنن و مایل هستن نوشته هام رو بخونن واسه همین رمز رو نفرستادم، اگه خواستین بگین براتون بفرستم

این ۱۰/۱۰ واسه شما چطور گذشت؟

واسه من بدو بدوهای افزایش راندمان سال شروع شده. شما هم اینطوری هستین؟ 

از طرفی سال میلادی هم فردا شروع میشه و فرصت خوبیه واسه شروع کردن و تغییرهای مدنظر. براتون آرزوی موفقیت دارم

۰۹دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹دی

امروز شنبه است

همون شنبه ای که خیلی وقتها منتظرشیم تغییری ایجاد کنیم بهتر شیم

امروز یکی از همون روزاست

الهی که واسه همه مون پر از تصمیمها و تغییرهای خوب باشه

۰۸دی

اپ های وقتگیر از رو گوشیم پَر

 راحتترین کار تو اوقات خواب پسرک چک کردن گوشیه و اینکه کی چی نوشته چه عکسی گذاشته 

خوندن پیامهایی که شاید اثر لحظه ای داشته باشن ولی تو حساب کتاب اسفند به دردی نمیخورن

اببینم چند روز دوام میارم !


۰۸دی

اینروزها هنچنان بی حوصله و خوددرگیر 

خدایا میبینی؟ 

۰۴دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸آبان

سلام 

اینروزها صحنه هایی از کرمانشاه و عواقب زلزله میدیدم که هر انسانی رو لال میکرد. خدا بهشون صبر بده 

آش دندونی  و شله زرد شهادت امام حسن(ع) پختم . حالا فکر نکنید یه دیگ هیئتی شله زرد بارگذاشتم! در حد سه تا همسایه مجاور و خواهرم و خاله همسر کفاف داد. 

این چند وقت توی یه حالت الاکلنگی بودم، یه روز رژیم یه روز چیپس و شیرینی و فست فود و ... . نمیدونم چرا اینطوری شدم، قبلا که غذاهای سالم میخوردم ذائقه ام برگشته بود اصلا میلم به فست فود و نوشابه و چیپس نبود، دوباره باید سم زدایی کنم، انگار تا وقتی سم اون غذاها تو بدن باشه به سمتش ترغیب میشی. تو هفته گذشته نیم کیلو کم کردم. 

همسرم رفته ماموریت و یک هفته نخواهد بود، خونه بطرز عجیبی خالی شده و دلم گرفته، حوصله نوشتن هم ندارم. دلم برای پسرک کبابه، دیشب هی منو نگاه میکرد هی سرش رو برمیگردوند اونور بالش خالی باباش رو نگاه میکرد، دوباره منو با تعجب نگاه میکرد و بعد برمیگشت اونطرفش رو نگاه میکرد به این امید که شاید باباش اومده باشه. تشک ش رو بین خودمون میذاریم که وقتی بیدار میشه هر دو بهش دسترسی داشته باشیم واسه همین عادت کرده حضور هردومون رو چک کنه و بعد بخوابه. خلاصه دیشب فیلم هندی داشتیم. آخرش رفتم سر جای باباش خوابیدم مثل اون بوسش کردم و بغلش کردم خوابش برد. شایدم خسته شد و خوابش برد! 

انشالله حالتون خوب باشه، منم حوصله ام بهتر شد میام مینویسم