آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

۲۸تیر

تو یکی از همین روزای تیرماه ، فصل جدید زندگیم شروع شد، مادرانگی. 

حس عجیبیه. تلفیقی از عشق و درد . آرامش و خستگی. 

وقتی رو تخت بیمارستان خوابیده بودم و صدای شرشر بارون تابستونی به گوشم رسید، دعا کردم برای همه اونهایی که دوست دارن چنین لحظه ای رو تجربه کنند و برای همه بچه ها که سالم و شاد و پرروزی و خوشبخت باشند. 

اینروزها حس عجیبی دارم. نگرانی از آینده مبهم و ضعف جسمانیم و همچنین تغییرات هورمونی از من یه آدم جدیدی ساخته. گاهی احساس میکنم با قدرت از پس همه چیز برمیام و گاهی چنان میترسم که گمان میکنم نالایقترین مادر دنیا هستم. 

کاش کمپین نومادران وجود داشت. برعکس دوران بارداری که جواب تمام سوالاتم رو از اینترنت در میاوردم، الان چندان فرصت نمیکنم برم ببینم چی ها عادیه و چی ها نگران کننده. حضور مادربزرگهای بچه ممکنه در تعویض پوشک کمک کننده باشه اما در خصوص سوالات و نگرانیها، اثر معکوس داره.

اگه اینجا رو خوندین برام دعا کنید از پس اینروزها بخوبی بربیام و مدیریتش کنم. از تجربه هاتون بگین. چه ایده ای دارین که این روزها قشنگتر بگذره؟ چقدر میشه به برنامه های پیشرفت شخصی رسید که حس رضایت از خود اغنا بشه؟ (مثل کتاب خوندن و ...) یا اینکه توصیه میکنید برای پرهیز از کلافگیِ عقب موندن از برنامه ریزیها تا مدت مشخصی فقط در دنیای مادرانه و تجربه های جدیدش باشم؟

۲۰تیر

سلااااام 😊

خوبین انشالله؟  منم خدا رو شکر خوبم. 

آدم تو یه دوره هایی از زندگیش دوس داره حرف بزنه احساسات و اتفاقاتش رو ثبت کنه و ارتباط برقرار کنه. از طرف دیگه، مواقعی هم پیش میاد که دلت میاد بیشتر بخونی، یاد بگیری، تمرکز کنی و تو خودت باشی. زندگی مجموع همین روزهای مختلف و نیازهای متفاوت هست. 

شما میدونین چه بر سر وبلاگ نویسی اومده؟ انگار  دیگه نوشتن، محبوب نیست. بنظرم هیچ چیزی مثل نوشتن ، احساس و تجربه رو منتقل نمی کنه. 

این روزهای گرم تابستون با اینکه تو تاکسی حس میکنم دارم کباب میشم، بخاطر نور خورشید کافی که وجود داره حالِ دلم خوبه و کلی کار واسه خودم ردیف کردم. یخچال تمیز کردم. کابینتها و کمدها رو خالی کردم تمیز کردم و دوباره چیدم. فرشها رو دادم قالیشویی. پرده اتاق خواب و روتختیمون رو عوض کردم. دو تا قابلمه ای که تهش خش برداشته بود رو کنارگذاشتم و بجاش قابلمه گرانیتی نو خریدم. سالگرد عروسیمون بود و افطاری رفتیم بیرون. تولد خودم و همسرم بود، چون وسط هفته بود ساده برگزار کردیم.باقلی و نخودفرنگی فریز کردم . مربا پختم و دارم با میوه های تابستون خاطره سازی میکنم. 

حواسم به خودم و روحیه ام هست. هر روز طوری بیرون میرم که نسبت به خودم حس بی نقص بودن داشته باشم. آراسته و مرتب، اتو کشیده، کفش تمیز و ... . تموم این جزئیات که ممکنه بی ارزش بنظر بیان باعث میشه یه نسخه بهتری از خودم بروز پیدا کنه. 

یه برنامه نصب کردم به اسم solcalendar که هر شب کارهای مهم فردام رو مینویسم و هر آخر هفته ، کارهای مهم هفته آتی. اینطوری صبحها که بیدار میشم تکلیفم با روزم مشخص هست و کمتر به روزمرگی میگذره. سعی میکنم تاظهر نود درصد کارهای سنگین رو انجام بدم و بعد برم سراغ کم اهمیتها. 

یه اپ دیگه هم نصب کردم به اسم habits. چیزایی که میخوام به عادتهام اضافه شه رو بهش میدم و هر شب تیک میزنم انجامش دادم یا نه. اگه سی تا چهل روز پشت سر هم تیک بخوره تبدیل به عادت میشه. مثلا عادت به پیاده روی، ارزیابی روزانه، زودتر از شش صبح بیدار شدن و ... . 

همچنین اپلیکیشن "نوار" که باهاش کتاب صوتی دانلود میکنم و گوش میدم . 

روزهای شما چطور میگذره؟ چه کار میکنین که بهترین استفاده رو از روزهای تابستونیتون ببرین؟ 

الهی که دلهاتون روشن و پرامید باشه، زندگیهاتون پربرکت باشه و هر روز با شوقی وصف نشدنی از خواب بیدار شین و زندگی رو آغاز کنین. الهی که بهترین نتایج رو از تلاشهاتون بگیرین و راضی باشین 


۰۵ارديبهشت

سلام 

عیدتون مبارک

روز تعطیل بارونیتون پر از خیر و برکت باشه انشالله

خدا رو شکر ما هم خوبیم 

امروز رفتیم بیرون قدم زدیم و از سرسبزی درختا و بارون بهاری لذت بردیم و برگشتیم

چند روز گذشته درگیر سرماخوردگی بودم. ورژن امسال اینطوری بود که خلط سینه و سرفه و کوفتگی میاورد. دستگاه رطوبت ساز یا همون بخور سرد خریدیم و دیدم چقدر تاثیر داره. شبها آرومتر میخوابم و گلوم خشک نمیشه . توصیه میکنم اگه احیانا مثل من استعدادتون واسه سرماخوردگی زیاده، بخرید و راحت تر دوره مریضی رو طی کنید. 

این روزها سرگرمی جدیدی پیدا کردم. یه اپلیکیشن به اسم colorify که رایگان دانلود میشه و کتاب رنگ آمیزی بزرگسالانه.اگه دوست داشتین امتحانش کنین . این دومین کار منه 

الهی که مثل بارون امروز، نعمت و برکت به زندگیهاتون بباره و دل شاد و موفق و سلامت باشین. 

۲۷فروردين

سلام ، عصر یکشنبه تون به خیر و شادی 

امروز صبح نم نم بارون میزد و عصر که برمیگشتم آفتاب بود. کاملا بهاری و متنوع! یه همچین روزای فوق العاده ای هستن اینروزا. 

امیدوارم اوضاع زندگی و حال و کسب و کارتون هم فوق العاده باشه. 

۲۴فروردين

سلام و صد سلام به دوستان عزیز

انشالله که تو این روزهای خوشِ بهاری، حالتون هم بهاری باشه

من هم خدا رو شکر خوبم. 

این روزها همه جا خیلی دلبرانه شده. حتی کوچه ما هم پر شده از اقاقیا و گلیسین و گلهای زرد خوشگل 😍😍 درختا هم جوونه زدن و اسمان آبی هم این زیبایی رو تکمیل میکنه. 

خدا رو شکر که یک بهار دیگه رو هم دیدیم. اثری که بهار تو روحیه و حال آدم میذاره، با چیز دیگه ای قابل مقایسه نیست. 

یک هفته دیگه از فروردین باقی مونده و امیدوارم از همین اولین ماه سال، برکت و روزی و سلامتی و شادی و موفقیت خیلی زیادی رو بدست بیارین . 


۰۶فروردين

سلام و صد سلام

ساااال نو مبارک

خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟ 

هدیه هایی که واسه عید خریده بودم مورد استقبال واقع شد اما متوجه شدم واسه بچه ها پول شیرینتر از کادوئه. 

شیرینی عید نپختم و بنا به دلایلی از جمله کنترل وزن فعلا هم تصمیمی براش ندارم. با اینکه کلللی دستور سرچ کرده بودم و کللی ایده داشتم . 

دید و بازدید رفتیم. بعضی جاها با دلِ خوش، بعضی جاها حسب وظیفه. آدم دلش میگیره که یه خانم و آقای ۷۰-۸۰ ساله هشت تا بچه دارن و این روزا خونه شون سوت و کوره. بسختی  و با کمر خمیده از مهمونها پذیرایی میکنن. 

سعی کرده بودم صبورتر باشم و بیشتر از اتفاقات لذت ببرم. پیاده روی رفتم، عکس گرفتم، با خانواده صحبت کردیم، مهمونی دادیم. گاهی هم بعضیا رو اعصاب بودن. هنوز بلد نیستم وقتی از کسی خوشم نمیاد نقش بازی کنم و بگم دلم براتون تنگ شده بود، شام پیش ما بمونین و ... . یکی از اقواممون که تهران هست اومده بود خونه بابام اینا عیددیدنی، فقط به من و همسرم تیکه مینداختن که احوالی ازشون نمیپرسیم و سراغ نمیگیریم . انگار یادشون رفته بود خودشون یک سال تمام در غیبت بودن و جواب کسی رو نمیدادن. انگار ما مقصر بودیم که اون پز میداد بچه اش قراره پزشکی قبول شه و در نهایت با یک سال پشت کنکور موندن، حقوق دانشگاه آزاد قبول شد. خلاصه، همینطور که من تو مهمونی داشتم از گله های بیجاشون حرص میخوردم و لبخند میزدم، دیدم خواهرم خیلی راحت میگه واااای ببخشید، اصلا فرصت نشد بهتون سر بزنیم و ... . در حالیکه خواهرم هیچوقت جواب تلفنهای اونها رو نمیده و تا حالا حتی یکبار هم خونشون نرفته. در حالیکه من و همسرم به حسب وظیفه تو این چندسال چندبار پیششون رفتیم و انها هم چندبار ناهار و شام پیشمون اومدن. هر بار هم کلللی متلک بارمون کردن. 

داشتم فکر میکردم ارتباط موثر که میگن شاید بخشی اش همین باشه. وقتی کسی جلو روت قرار گرفت تو خوش برخورد بودن سنگ تموم بذار انگار بهترین فامیلته، اما وقتی جلو چشمت نیست براش کاری نکن، حتی در حد تلفن جواب دادن. افراد بیشتر همین خاطرات حضوری تو ذهنشون میمونه. 

 خوشبحال اونهایی که مثل خواهرم با هوش اجتماعی بالاتر بدنیا میان. اینها همیشه میتونن جمعیت رو با خودشون همراه کنند حتی اگه تصمیمشون به ضرر دیگران باشه. 

الهی که تو سال جدید دلهاتون خوش، جیبهاتون پر، تنتون سلامت و موفقیت همراه زندگیتون باشه. الهی که هر روز بهتر از قبل باشین و به خودتون افتخار کنین. الهی که خدای مهربون بهترینهاشو تو این سال براتون گلچین کنه . 

پ ن از پیامهای تلگرام :

تا از خودت شروع نکنی ؛

بهار را تجربه نخواهی کرد ...

حتی اگر؛

صدها بهار در بیرون از تو بیاید و برود،

و همه با هم از جمله به تو، آن را هزاران باد شادباش گویند ...

بهار واقعی ؛

باید در درودنت متولد شود ،

و بهار را تجربه نخواهی کرد مگر آنکه؛

 رخت آگاهیت نو شود ...

تا آگاهیت رشد نکند ، جوانه های فهم در تو نشکفد ،

درخت ذهنت بارور نمی شود و آرامش میهمان منزل نمی گردد

بهار واقعی را در درونت تجربه کن

۲۵اسفند

این روزهای آخر کاری مثل برق و باد گذشت

خدا رو شکر بیشتر کارها طبق برنامه انجام شد و نتیجه اش خوب بود

از کارهای خونه هم در حد توانم پیشرفت داشتم

کلا روزهای خوبی بود 

امااا

امشب به شدت دلم گرفته. از اون دل گرفتنهایی که یاد تمام نداشته هات میفتی و داشته هات به چشمت نمیان. دلت برای آدمهاییکه دیگه نیستن تنگ میشه و دوس داری یه بار دیگه صداشون رو میشد بشنوی. 

امیدوارم فردا آفتابِ پرنوری بتابه که دلم رو روشن کنه. 

براتون روزهایی خوش آرزومندم. مراقب خودتون باشین

۱۰اسفند

سلااااام علیکم

روزتون به خیر و شادی. با پرکاری و شلوغی اسفند در چه حالین؟ 

منم خوبم خدا رو شکر. تو اداره روزهای شلوغی رو پشت سر میگذارم و حجم کارها زیاده. تو خونه هم مشغول کم کردن وسایل و مرتب کردن هستم. چند تا کارتن داشتم کتابخونه رو سبک کردم اما هنوز به کارتن احتیاج دارم و ندارم. میخوام وسایلی که استفاده نمیشه رو از دسترس دور کنم تا فضا بیشتر بشه. هم تو کابینتها و کمدها هم کشوها. 

امروز جلسه مهم و چالشی داشتیم که کنسل شد. گفتن هفته آینده برگزار میشه اما زمانش مشخص نیست. 

دلم میخواست انرژی بیشتری میداشتم تا بیشتر کار کنم و خسته نشم. دیدین بعضی آدمها با یکی دو ساعت خوابیدن سیر میشن و سرحال بیدار میشن؟ منم ندیدم. فقط شنیدم وجود دارن. دوست داشتم از اونها بودم. 

من فقط آدمهایی رو دیدم که هر چقدرم بخوابن باز با خستگی و بیحوصلگی بیدار میشن 😂😂😂😂(شوخی بود)

دوست داشتم میشد برای عید شیرینی بپزم، چند مدل ساده مثل نان چای قزوین و بادامی و نخودی و برنجی و بهشتی و ساق عروس و پسته ای و گردویی و پر و پادرازی و ... از این کوچولو خوشمزه ها. بعید میدونم فرصت و انرژیش رو داشته باشم. هفته آخر چند تا ددلاین کاری هست که باید کارا رو برسونیم . خوشحال میشم اگه میرسم خونه جونی باقی مونده باشه که به کارهای خانمانه مورد علاقه ام برسم . 

این روزها گلدونهای پامچال خیلی چشمک میزنن. اگه روزی خونه نورگیر داشتم حتما تو اسفند پامچال رنگی رنگی میخرم که حس بهار رو بیارم تو خونه ❤❤

واسه سفره هفت سین چه ایده ای دارین؟ سنتی میچینین یا اینکه میخواین تزیین جدیدی داشته باشه؟ 

شما در چه حالین؟ اوضاع چطوره؟ شما بدو اسفند بدو خوب پیش میره؟ امیدوارم بمب انرژی و انگیزه باشین و روزگارتون رو خیلی بهتر و رنگی تر کنید. از خدا میخوام قلبتون روشن و آفتابی باشه و خودتون رو دوست داشته باشین.

۰۳اسفند
تو پست قبل نوشتم که صبح ام با نگرانی آغاز شد. شوهرم رو بیدار کردم که باهام حرف بزنه (آخه دیشب بخاطر لامپ هایی که از ورودی ساختمون کم شده بود داشتن دوربینها رو چک میکردن و فهمیدن یک آدم معتاد درب و داغونی ساعت سه نصفه شب قبل وارد ساختمون شده ، هم لامپ دزدیده، هم جهت دوربینها رو برگردونده، هم قفل یکی از انباری ها رو با اهرم شکونده و ازش سرقت کرده.... بخاطر همین مسائل با همسایه ها مشغول بودن و وقتی اومد من خواب بودم) بهش گفتم تا صبح بصورت ناخودآگاه به این مسئله فکر میکردم. بدونِ اینکه بخوام، مغزم رو درگیر کرده. ازش پرسیدم کسی رو میشناسه برام پرس و جو کنه؟ و خب از اونجاییکه بین خواب و بیداری بود جواب درست درمونی نگرفتم. هرچقدر من صبحها سرحال بیدار میشم، اون بسختی و در دقیقه نود بیدار میشه. بیشتر روزها که من از خونه میام بیرون، هموز تو تخت خوابه 😂😂😂 
با ناراحتی از خونه اومدم بیرون، تو ون که نشسته بودم تصمیم گرفتم خودم به خودم کمک کنم و اینقدر نقش قربانیِ مظلوم به خودم نگیرم. باز در جدال بین خوب بودنِ آگاهانه و ناراحتیِ ناخودآگاه بودم. رسیدم اداره پست نوشتم و از دوستان مجازی سوال پرسیدم. بعد از یک ساعت دیدم ۱۲۸ نفر اومدن پست رو خوندن اما دریغ از یک کامنت. تو دلم گفتم آی حال میده وبلاگمو رمزی کنم و فقط به معدود آدمایی که باهام در ارتباطن رمز بدم! تازه نیاز به سانسور هم کمتر میشه!ترس از شناخته شدن هم وجود نداره... ترجیح دادم بجای این افکار ( که راهِ حل مشکلِ اصلیم نبود) دنبال راهکارهای دیگه باشم. به چند تا از همکارام زنگ زدم که شرایط مشابه من رو داشتن. یکی شون گفت منم پارسال حس تو رو داشتم که بهم کم دادن، از دوستم که کارهای مالی و حسابداری میکنه خواستم برام حساب کتاب کنه و متوجه شدم مبلغ دریافتیمون درست بوده. بعد بهم گفت امسال هم از دوستش خواهد خواست که جلوتر محاسبه کنه تا آخر سال که مبلغ رو دیدیم بفهمیم درست بوده یا نه. 
یهو انگار دلم آروم گرفت و اون نگرانیهایی که منشاش نامشخص بود کنار رفت. حس عدم امنیت که هیچکس هوامو نداره و بهم فکر نمیکنه، هر کس که بتونه بهم ظلم میکنه، آدمها بدهستن و ...، جاش رو داد به حسِ آرامش و شکرگزاری. خیلی ها هنوز دنبال کار هستن. خیلی ها کار میکنن و حقوق دریافت نمیکنن یا بخاطر گرفتنش مجبورن دادگاه برن .
بعد که بیشتر فکر کردم فهمیدم منشا این حس ناامنی، از اونجایی شروع شد که همسرم گفت لامپها رو دزدیدن و میره با همسایه ها بررسی کنند. ناخودآگاه این فکر به ذهنم اومد که عید هم نزدیکه، نکنه ساختمون  ناامن شده و عید بیان وسایلمونو ببرن و مجبور شیم دوباره همه چیزو بخریم..با همین فکرها خوابم برده و نصفه شب در ناخوداگاهم با سوال دیروزِ دوستم قاطی شده. (دوستم دیروز میپرسید بقیه همکارا که قراردادشون مثل ما نیست عیدی و پاداش گرفتن، چرا مالِ ما بدبختا رو آخر اسفند میدن؟ مگه ما خرید عید نداریم؟ اون آخر که دیگه حراجیها تموم شدن و ... ) و این اختلاط افکار باعث شده بود نتونم خوب بخوابم. 
بعد از حس آرامش مکالمه با همکارم و ریشه یابی این ناراحتی ها، تصمیم گرفتم اتفاقات خوب ۲۴ ساعت گذشته رو بنویسم تا بطور خودآگاه تمرین کنم شاکر و راضی باشم: 
-خریدهام از دیجی کالا بسلامت به دستم رسیده بودن و همونی بودن که میخواستم
-بطور اتفاقی با دیجی استایل دات کام آشنا شدم که لباس های مارک defacto و mango رو که میخواستم داشت. آخر هفته قبل، هر چقدر اینا رو سرچ کردم واسه پیدا کردن مرکز خریدی که اینا رو بفروشن یا نمایندگی داشته باشن، فقط سایتهای بیخود رو میاورد. اما بطور اتفاقی به یه سایت قابل اعتماد رسیده بودم که بلوز و شلواری که مدتها دنبالش بودم رو داشت. 
- از بانک پیغام واریز وجه داشتم (همون صبح زود تو حس ناراحتیام پیغامش اومده بود و اصلا بهش توجه نکرده بودم)
-دنیای مجازی بهم دو تا دوست خوب قابل اعتماد داده که وقتی متن پست قبل رو خوندن ، از تجربه ها و اطلاعاتشون بهم گفتن و در کاهش نگرانیم ، نقش موثری داشتن. 
-از بین همکارها هنوز کسایی هستن که وقت میذارن و کمک میکنن
و .... 

ممکنه همه ی روزا، روزِ خوب نباشه. اما مطمئنم در هر روزی، اتفاقات ِ خوب هم پیدا میشه. باید روشون تمرکز کرد، گشت و پیدا کرد. نه اینکه خوبیها رو حق خودمون بدونیم که اگه اتفاق افتادن عادی باشه، ولی اگه اتفاق نیفتادن ناله کنیم. اینطوری یا در حالت عادی هستیم، یا ناله ! جایی واسه خوشحالی نمیمونه. میتونیم به نعمتهایی مثل سلامتی، خونواده خوب، داشتنِ شغل آبرومند و رزق حلال، وجود آدمهای خوب فکر کرد و شاکر بود. ناملایماتی مثل تاخیر در پرداخت و مبلغ کم حقوق و شرایط ناعادلانه قرارداد و ... رو به چشم مشکلاتی دید که باید براشون دنبال راه حل عملی بود. که قطعا اون راه حل غر زدن و ناله کردن نیست. میتونه افزایش مهارت کاری باشه، بروز بودن اطلاعات، یا پربارتر کردن رزومه باشه، افزایش هوش هیجانی ، ارتباط موثر و فن مذاکره باشه، یا کنترل و مدیریت احساسات ناخوشایند ، میتونه پیدا کردن آدمهای خوب و موفق بیشتر باشه . 
امیدوارم خدا کمک کنه همه مون اینقدر قوی بشیم که کنترل احساساتمون دستِ خودمون باشه، نه اینکه دستِ شرایط و اتفاقات و آدمهای دیگه !
۰۳اسفند

کسی میدونه تو قانون تامین اجتماعی میزان مبلغی که آخر سال ، کارفرما باید بده چقدره؟ 

من تو اینترنت سرچ کردم و نوشته اضافه کار، عیدی و سنوات رو باید بدن 

چیزی که من آخر سال میگیرم کمتر از دو برابر حقوق هست و بابتش ازمون تاییدیه میگیرن که "کلیه تعهدات خود را دریافت نموده و راضی هستم" ! یه آقای بداخلاق فاسدی هم باهامون قرارداد میبنده که نمیشه ازش پرسید

دیشب از فکر این سو استفاده احتمالی که هر سال تکرار میشه تا صبح کلافه بودم و نتونستم بخوابم 

شما اطلاعات یا تجربه ای در این مورد دارین؟