آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

آهویی که می نویسد

ریما به معنی آهوی سپید است.ریما در لغت کنایه از آدم قوی است.

۲۸آبان

سلام 

اینروزها صحنه هایی از کرمانشاه و عواقب زلزله میدیدم که هر انسانی رو لال میکرد. خدا بهشون صبر بده 

آش دندونی  و شله زرد شهادت امام حسن(ع) پختم . حالا فکر نکنید یه دیگ هیئتی شله زرد بارگذاشتم! در حد سه تا همسایه مجاور و خواهرم و خاله همسر کفاف داد. 

این چند وقت توی یه حالت الاکلنگی بودم، یه روز رژیم یه روز چیپس و شیرینی و فست فود و ... . نمیدونم چرا اینطوری شدم، قبلا که غذاهای سالم میخوردم ذائقه ام برگشته بود اصلا میلم به فست فود و نوشابه و چیپس نبود، دوباره باید سم زدایی کنم، انگار تا وقتی سم اون غذاها تو بدن باشه به سمتش ترغیب میشی. تو هفته گذشته نیم کیلو کم کردم. 

همسرم رفته ماموریت و یک هفته نخواهد بود، خونه بطرز عجیبی خالی شده و دلم گرفته، حوصله نوشتن هم ندارم. دلم برای پسرک کبابه، دیشب هی منو نگاه میکرد هی سرش رو برمیگردوند اونور بالش خالی باباش رو نگاه میکرد، دوباره منو با تعجب نگاه میکرد و بعد برمیگشت اونطرفش رو نگاه میکرد به این امید که شاید باباش اومده باشه. تشک ش رو بین خودمون میذاریم که وقتی بیدار میشه هر دو بهش دسترسی داشته باشیم واسه همین عادت کرده حضور هردومون رو چک کنه و بعد بخوابه. خلاصه دیشب فیلم هندی داشتیم. آخرش رفتم سر جای باباش خوابیدم مثل اون بوسش کردم و بغلش کردم خوابش برد. شایدم خسته شد و خوابش برد! 

انشالله حالتون خوب باشه، منم حوصله ام بهتر شد میام مینویسم

۲۰آبان

این روزها که نبودم : 

رفتیم شمال و به خانوادمون سرزدیم، عیادت عمو، تبریک قبولی دانشگاه پسرهای همسایه، عیادت شوهرعمه همسر، دیدار شوهرخاله همسر که از کربلا برگشته بود و لذت بردن از بارووون پاییزی

پسرک قبل از اتمام چهارماهگیش دندون درآورده ، دوتاپایین و به فاصله چند روز دوتا بالا ! واکسن چهارماهگی هم زده و اینروزها بی تاب است و بیقرار، دلم براش کبابه

امروز با دوست پراراده باشگاهم حرف میزدم و چقدر صحبت کردن باهاش برام لذتبخشه. ازش یاد میگیرم. ده سالی از من بزرگتره و مجرد، یه دختر مستقل و همه فن حریف، هر ورزشی که میره مدرک مربیگریشو میگیره، عکاسی میکنه و قراره چندنفری نمایشگاه بزنن، کلاسهای مختلف میره، سینما رفتن و فیلم دیدن از برنامه هاشه، کلا چیزی نیست که ازش سر در نیاره، بشدت خوب حرف میزنه، اطلاعات اضافه نمیده (برعکس من که تمام جزئیات رو میگم)  اما صمیمیت رو حفظ میکنه. خوشحالم دوباره میبینمش و ازش یاد میگیرم  و خوشحالترم که اونهم از بودن با من لذت میبره . 

تو اداره قحطی خانم اومده، بعد از شروع مرخصیم، یکی رفت خارج، یکی دیگه شون دوماه بعد زایمان کرد، یکی بارداره و مرخصی استعلاجیه، این به نسبت جمعیت کم خانمهای اونجا درصد زیادیه. جالبتر اینکه همشون خانمهای پرکار بودن که ستون کارهای فنی اداره بودن و با رفتنشون فکر کنم کارها لنگ شده. 

در نهایت این تصویر دوتا رنگین کمون همزمان که تو جاده دیدیم تقدیم به چشمهای مهربونتون

الهی که حاجت روا باشین

۱۵آبان

به جهت ثبت در تاریخ که نیمه پاییز ۹۶ بعد از یکسال دوری، به ورزش برگشتم و خیلی خوشحال بودم. انگار بدنم سبک شده و چند کیلو بار از روی عضلات و استخونهام برداشته شده. روحیه ام عالی شده و پر از حس زندگی شدم. دلم برای بدن درد بعد از ورزش تنگ شده بود. 

قدر سلامتی رو بدونیم. قدر تمام داشته هامون رو بدونیم 🌹

امیدوارم بزودی به وزن ایده آل برسم 😊 دمنوش به میخوریم و میوه های رنگارنگ 😍

اوقات پدر-پسری برای پدر و پسر لازمه. شاید بخوان با هم حرفای مردونه بزنن 😉❤

امروز یکی از همکلاسهای قدیم که منو دید گفت چه عجب! بالاخره تشریف آوردین. چقدر جمع و جور شدی تو این مدت؟ باشگاهتو عوض کرده بودی؟ چه تعریفی بهتر از اینکه مردم از روی ظاهرتون متوجه نشن نوزاد دارین 😍😍 

امیدوارم از اینجا به بعد پاییز دلچسب تر باشه و کمتر آلودگی به خوردمون بده.

عرض دیگه ای ندارم چون با موبایل دارم مینویسم و سختمه. فقط خواستم بگم خوشحالم و از این خوشحالیهای اتفاقی برای همه تون آرزومندم. 

۱۳آبان

سلام علیکم
صبح اول هفته تون بخیر
امیدوارم هفته پیش رو پر از اتفاقات خوب باشه براتون 
قبل از بدنیا اومدن پسرک عاشق تاریخهای رُند بودم، مثلا سومین هفته از سومین ماه سومین فصل سال :)) یا چیزایی شبیه به این. بعد از اومدن پسرک به زحمت میتونم بخاطر بیارم که دوشنبه است یا سه شنبه! :)) یه روز با دوستم رفتیم بیرون و خوش گذروندیم، بعدش متوجه شدم که تاریخ اون روز 8/8 بوده و کلی ذوق زده شدم :)))
یه روز واسه خرید رفتیم و پسرک رو هم بردیم، خوابش میومد اما وسط اون شلوغیها نمیتونست بخوابه، از محوطه خرید اومدم بیرون و تو سالنها قدم میزدم که پسرک خوابش برد. گشنه ام شده بود و یه سیب زمینی سرخ کرده خریدم. 7500 تومن. تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر به نسبت قیمت واقعیش گرونتر حساب میکنن! فکر میکردم نهایتا 30درصد روش بکشن. با احتساب سیب زمینی کیلویی 1500 تومن، و اینکه اونها بیشتر از سیصد گرم سیب زمینی صرفش نکرده بودن، با در نظر گرفتن قیمت روغن و مقوا و سس و چنگال یکبار مصرف،قیمت هر بسته کمتر از 750 تومن در میاد و اونها بخاطر اجاره مغازه و حقوق پرسنل و پول مالک برند و ... دارن ده برابر میفروشن! 
هفت هزار و پونصد تومن پولی نیست که آدم بخاطرش بخواد عزا بگیره یا خساست بخرج بده، اینکه چیزی رو ده برابر قیمت واقعیش میخریم شوکه کننده بود
چند روزی است که با پسرک تنها هستم و فرصت کمتری برای خودم دارم. با اینحال آخر هفته از کمک همسر در بچه داری سو استفاده کردم و به مطبخ برگشتم. نتیجه اش همین کیک کدو حلوایی هست که میبینید.
از برنامه هایی که میریزم خیلی عقب میمونم. یعنی کافیه بنویسم امروز میخوام فلان کتاب رو تموم کنم، انگار یکی به پسرک خبر میده که امروز مامانت میخواد بیشتر با خودش وقت بگذرونه، وسط خوابش هم پا میشه چک میکنه هستم یا نه ، شیر میخوره و .. ، تو بیداریش هم بغل میخواد و بازیهای مشارکتی. در نهایت میبینم فقط تونستم ده صفحه بخونم. گاهی شبا از خوابم میزنم به برنامه هام برسم، بعد از چند روز مجبور میشم کمبود خواب رو جبران کنم. 
براتون بهترینا رو آرزو میکنم . تا پسرک خوابه من برم به چندتا کار دیگه از جمله شستن لباساش برسم. 
حتی نذاشت عکس لود کنم پست رو بفرستم بیدار شد و نصفه نیمه رها کردم رفتم پیشش
امروز روز دانش آموزه. مبارک باشه به همه اونایی که هنوز دارن می آموزند . کاش من هم یک دانش آموز بودم. مقطع دبیرستان لطفا 🤣🤣
تا بخوام عنوان بنویسم دوباره بیدار شد . یه بار بی عنوان پست کردم و حالا اومدم عنوان گذاشتم. اونم چه عنوااااانی 🤣🤣🤣
۰۶آبان

سلام 

شنبه است و روز اول هفته. همون روزی که خیلی وقتا منتظرش هستیم تا کاری رو شروع کنیم، عادتی رو در خودمون بوجود بیاریم یا تغییراتی رو راه اندازی کنیم. 

صبح پنجشنبه که بیدار شدم به این نتیجه رسیدم که پنجشنبه و جمعه رو استراحت کنم. کمی کمردرد و سردرد داشتم و ترجیح دادم بیشتر بخوابم. امروز صبح برنامه های پنجشنبه رو گذاشتم جلو روم و بعضیهاش رو تا الان انجام دادم. 

وقتی برنامه های روز رو می نویسم اولویت بندی هم میکنم. مهمترین کار روز رو مشخص میکنم و خودم رو مجاب میکنم اون رو اول انجام بدم. واسه رفع خستگی ناشی از درس خوندن و کارهای فکری، وسطش کارهای خانمانه ی فیزیکیِ حال-خوب-کن انجام میدم. مثل مرتب کردن کشوی لوازم آرایش، تمیز کردن و دوباره چیدن قفسه ادویه ها تو کابینت، شستن لباسهای تابستونی، اتو کردنشون و بسته بندی تو مشماهای وکیوم و ... . شاید مرتب بودن کابینت بالایی آشپزخونه یا تمیز بودن دیوار پشت یخچال رو کسی نبینه اما همینکه خودت میدونی اونجا تمیزه و برق میزنه یه لذت خاصی داره و انرژی مضاغف به آدم میده. انگار خونه دوست داشتنی تر میشه. امروز بعد از مدتها رفتم سروقت کشوی مورد علاقه ام، کشوی لوازم التحریر. زمانی در دوره دانشجویی بنده خوره ی لوازم التحریر بودم، محال بود مدلی باشه و نخرم. البته که همیشه بر اساس بودجه ام میخریدم و هیچوقت اونقدر پول نداشتم که بخوام برندهای گرون رو انتخاب کنم. مثلا یادمه خودکار ماژیکی های استدلر رو که عاشقشون بودم و هستم (و یکی از بهترین نوع خودکارهاییه که تو این سالها داشتم) رو هیچوقت بصورت جعبه دوازده تایی یا بیست و چهارتایی و ... نداشتم. بخاطر صرفه جویی رنگهای محدودی رو میخریدم . مثلا هر ترم دو تا. اولین باری که بعد از ازدواج و اشتغال رفتم مغازه لوازم التحریر فروشی کنار اداره همسرم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه مداد نوکی فابرکاستل خریدم یادم نیست سی هزارتومن بود یا چیزی شبیه به این که برای یه مداد خیلی گرون بود، اما وسوسه شدم و خریدم. بعد که اومدم خونه عذاب وجدان گرفتم که آخه مگه من چقدر با مداد مینویسم که حالا ویژگیهاش بخواد به کارم بیاد! یادش بخیر همکاری داشتم که اذیتم میکرد و میگفت اون مدادنوکی که فلانقدر خریدی رو بده! من با ترس و لرز میدادم دستش ، بعد خیلی جدی فیگور میگرفت میگفت یه عکس ازم بگیر میخوام بذارم واسه پروفایلم :))) قضیه لو رفتن قیمت مدادنوکیم هم اینطوری بود که یه بار اومد گفت خودکار آبی داری؟ گفتم آره . گفت میشه بدی؟ گفتم واسه خودت میخوای؟ گفت آره. گفتم زود و سالم بهم برمیگردونی؟ گفت آره خب. گفتم آخه خودکارهای من ست هستن و خودکار تک ندارم. اگه آبیش نباشه مجبورم بقیه رو هم بذارم کنار ! و یجوری اینو با ناراحتی گفتم که پسر مردم از خنده داشت روده بر میشد. بعد، مراسم معارفه با اعضای جامدادیم رو براش برگزار کردم . بعد از اون حواسش بود که من به اقتضای جلسات مختلف، خودکارهای متفاوتی میبرم، یا بر اساس حالم، جامدادیم تغییر میکنه. خدا حفظش کنه، خاطرات خوبی ازش دارم. برای ادامه تحصیل رفت خارج . 

امروز موقع مرتب کردن کشوی لوازم التحریر دیدم بعضی از خودکارهای محبویم خشک شدن. مثلا خودکار ژله ای نقره ای و طلایی روترینگ عزیزم که 13 سال پیش خریده بودم. با اضطراب تک تک خودکارهام رو تست کردم و با ناراحتی اونهایی که خشک شده بودن رو کنار گذاشتم. اینهایی که در تصویر میبینید همه اش نیست اما اکثریت خانواده تو عکس هستن. مثل اسکروچ که سکه های طلاش رو میشمرد، منم هر از گاهی میام با این دلبرکان تجدید خاطره میکنم و حالم خوب میشه. 

امروز که رفتم آرایشگاه به شدت خلوت بود، فکر کردم تعطیله اما خانمی که باهاش کار داشتم پشت میزش بود و خوشحال شدم. ازش بابت خلوتی عجیب آرایشگاه پرسیدم، گفت اغلب همکارا تعطیلیشون روز شنبه است(چه شیک و خارجکی) و اینکه بخاطر ماه صفر همکارهای رنگکار و شینیونکارمون نیستن. باورم نمیشد بدون معطلی کارم انجام شده باشه و از زمان تخمینی ام خیلی کمتر طول کشید. بعدش رفتم برای خودم کتاب خریدم. کتابی که دارم میخونم رو به اتمامه و نگران بودم وای بعدش چی بخونم ! رفتم دوتا کتاب خریدم خیالم راحته که فعلا سرگرمی دارم :))) ( مگه آدمی که میخواد امتحان بده زمان واسه سرگرمی هم باید داشته باشه؟؟ ) بله خب. ما یه روزایی درس رو میپیچونیم و بجاش کتابهای غیردرسی میخونیم :))  تو کتابفروشی یه سری ماگهای خوشکل بود که خیلی توجهم رو جلب کرد، هر چی صفرهاش رو میشمردم باورم نمیشد! آخه چرا باید یه آدم 70 هزار تومن واسه یه ماگ بده؟ چقدر حواسش باشه که نشکنه و لب پر نشه؟ بلافاصله جوابش اومد تو ذهنم : یکی مثل توئه احمق که یه روزی فلانقدر بابت مدادنوکی دادی :))))) یا اونی که ساعت مارک فلان میپوشه که قیمتش اندازه یه ماشینه ! همینطور داشتم فکر میکردم که آدمهای خیلی پولدار که 70 هزار تومن بابت یه دونه ماگ بدن که به این منطقه تعلق ندارن و ماگشون رو از کتابفروشی نمیخرن و ... به خودم یه به تو چه بزرگ گفتم و رفتم غرفه جلوتر واسه پسرک هم کتاب خریدم. سری کتایهای شیمو از انتشارات پنجره رو خیلی دوست داره. کتابهای پوپو و می می نی و کیتی و چندتا کتاب دیگه عکسهاشون جزئیات زیادی داره و حوصله پسرک سر میره اما کتاب شیمو تصاویر ساده ای داره که با اشتیاق دنبالشون میکنه. گفتم اینم بنویسم شاید یه تازه-مامان سردرگم از اینجا رد شه و به کارش بیاد . 


من برم یه کم به کارهام برسم اگه تونستم شب میام کامل میکنم . فعلا تا بعد ... 

۰۴آبان

سلام

یازده شب، یک ساعتی هست که پسرک خوابیده، باباش خوابیده، مامان بزرگش خوابیده

من اما بیدار ، با این مقدار روشنایی

از آرامش و سکوت استفاده کردم و کارهای روزم رو ارزیابی می کنم، تحلیل میکنم، واسه جاهایی که ضعف داشتم راهکار پیشنهادی مینویسم که در موارد آینده یادم بمونه راه بهتر رو انتخاب کنم

برنامه فردام رو مینویسم. باورم نمیشه که این روزها تا این حد فراموشکار شده باشم. مثلا اگه شب 4 تا کار واسه صبح تا ظهر بنویسم فرداش یادمه که 4 مورد بود اما فقط 3تاش رو یادم میاد و باید بیام لیست رو ببینم. 

بعضی از لباسهای پسرک بدون اینکه استفاده کنه براش کوچک شده، یا بعضی از لباسها رو خیلی محدود پوشیده و در حد نو هست. امروز جداشون کردم که مامانم بده به یکی که درآمد کافی ندارن و خانمش چندماهیست که بارداره. 

یه توصیه هم بکنم؟ واسه بچه مردم لباس نخرین. قبلا که مادر نشده بودم خیلی پیش میومد برای خواهرزادم یا خواهرزاده برادرزاده همسرم لباس بخرم، سعی میکردم جنس خوب بخرم و اغلب هم گرون بودن. الان پشیمونم. چون اونها هم برای پسرک لباس میخرن، به نظر خودشون جنس خوب، اما من حاضر نیستم تن بچه ام کنم. یکی از لباسها پشت گردن بچه دکمه داشت که وقتی میخوابید رو بدنش فشار میاورد و جاش میموند. یکی دیگه از لباسها که جاری خریده و مادرشوهر با کلی آب و تاب از خوش جنس بودنش و گرون بودنش تعریف میکرد از جنس کشی و استرچ هست که برای نوزاد گرمایی من مناسب نیست. ضمن اینکه اون هزینه ای که اون واسه بلوز و شلوار داده و بنظرش گرونه خیلی کمتر از قیمت لباسهاییه که ما واسه بچمون میخریم. تازه ما از برندهای ایرانی برای بچه مون لباس میخریم دیگه ببینید اون چینی ها چه کار میکنند که با گمرک و حق دلالیش باز ارزونتر در میاد.

گاهی وسوسه میشم درخواست بدم لباس نیارن . میدونم نتیجه خوبی نداره واسه همین نمیگم. مادرشوهر که آلبالو تو دهنش خیس نمیخوره سری پیش گفتم لباس خواهر شوهر خیلی خوب بود اما اون مشکل دکمه رو داشت زارتی گذاشت کف دست اون بیچاره ! از طرفی وقتی بچه کمی بزرگتر بشه براش دریافت هدیه لذتبخشه و شاید فرقی نکنه براش که جنسش خوبه یا نه! همین که بهش محبت میکنن و یا ذوق چیزی بهش میدن براش خوشایند خواهد بود. از اون طرف به حجم لباسهایی که جنسشون خوب نیست، رنگشون به بچه نمیاد، کارایی مناسبی ندارن داره اضافه میشه. ماشالا پیگیر هم هستن که بچه بپوشه عکس بگیرین برامون بفرستین :))) خخخخخخ

امروز لباسهای تابستونی همسر رو شستم که جابجا کنم. لباسهای خودم هنوز باقیمونده. از اون کوه جزوه هایی که تو عکس معلومه فقط ده صفحه خوندم که یک ساعتی زمان برد، امیدوار بودم بعد از زمان استراحت سرعتم بیشتر شه که خبر رسید مهمون سرزده واسه ناهار در راهه و نیمساعت دیگه میرسه، باید خونه رو پاکسازی میکردم که بچه شیطونش وسایل پسرکم رو خراب نکنه. برای اومدنش با مامانم هماهنگ کرده بود. برای ناهار غذا زیاد پخته بودم و استرس نداشتم. فقط کمی از این مسئله که مامانم بدون هماهنگی با من مهمون رو میپذیره و خودش تصمیم میگیره ته دلم ناراحت بودم. انگار آدمها دوس دارن تو خونه خودشون، تصمیم گیرنده باشن. نه اینکه اینجا هم براشون تصمیم بگیرن و به اطلاعشون برسونن. بعد از ظهر رفتم برای پسرک کتاب بخرم که هم پیاده روی کنم حال و هوام عوض شه هم محیطهای کتابفروشی روح آزرده ام رو درمون کنه. نتیجه اش 4 تا کتاب بود که دو تاش رو خیلی دوست داره. وقتی براش میخونم یه صداهایی مثل عووووووو از خودش در میاره و وقتی ساکت میشم که ورق بزنم اون هم ساکت میشه. تا دوباره شروع به خوندن میکنم اونم از خودش صدا در میاره و مشارکت میکنه خخخخخ چنان به تصاویر کتاب خیره میشه و دست و پاش رو با هیجان تکون میده که احساس میکنم داره با شخصیتهای کتاب بازی میکنه :))) دنیای بچه ها خیلی عجیبه. همونطور که لدت میبرم از کتاب خوندن براش، دغدغه اینو هم دارم که هفت روزه پی پی نکرده و نکنه خطرناک باشه. وقت پیدا میکنم سرچ میکنم و میبینم میتونم تا شنبه هم صبر کنم که اگه موفق نشد، ببرمش دکتر. 

این روزها دارم سعی میکنم واکنشهای ناخودآگاهم رو ثبت و ارزیابی کنم. میخوام تمرین کنم که روزی برسه هر اتفاقی که افتاد اولین فکری که به ذهنم میرسه یه برداشت مثبت باشه. میخوام تمرین کنم آدمی بشم که دیفالتش شاد و پرانرژیه. نیاز به جابجایی بیس لاین هست که به تمرین زیادی نیاز داره. تمرین های مداوم و پشتکار. 


براتون لحظاتی آروم و شاد، خوابی آروم و عمیق، زندگی آروم و همراه با خوشبختی، دلی آروم و مطمئن آرزو میکنم. الهی که به همه هدفهاتون برسین و نتیجه زحماتتون رو ببینین. الهی که برکتهای زندگیتون روزافزون باشه و نور امید تو دلهاتون بتابه.

۰۱آبان
سلام
امروز بعدازظهر بدجوری دلم هوای بیرون رفتن کرده بود, اولش میخواستم پسرک رو سوار کالسکه کنم با هم بریم گردش مادرپسری، دیدم شکمش کار نکرده و دلپیچه داره، بیشتر به ماساژ و مراقبت احتیاج داره تا بیرون رفتن. گزینه بعدیم این بود خودم به بهونه بیرون بردن آشغالها برم یه گشت کوتاهی بزنم، اول به پیتزا فروشی، بعد به آش فروشی و بعدتر به یکی از ساندویچ فروشیها فکر کردم که همشون تو فاصله ده دقیقه ای خونه هستن، ترغیبم نکرد.آخه به تجربه بهم ثابت شده غذای سالم به کارکرد بهتر ذهن و جسمم کمک میکنه و غذای ناسالم منو تو یه سیکل معیوب میندازه. از عذاب وجدان بعدش بگیر تا عوارض جسمی مثل حس سنگینی و کرختی و خواب آلودگی. ضمن اینکه ناهار باب میلم رو پخته بودم و وسوسه غذای بیرون نداشتم. گزینه بعدیم کافه کتاب بود. یه جای امن و ساکت که به خودم و زندگیم و هدفهام فکر کنم. تا حالا نرفتم. راستش رو بخواهید حتی کافه های معمولی هم زیاد نرفتم. شاید در مجموع پنج بار رفته باشم اونم واسه دورهمی بچه های دانشگاه و باشگاه و ... که هرگز جذبم نکرد. حداقل اونجاهایی که من رفتم جذاب نبودن. شلوغ بودن، بعضا تاریک و پردود بودن. با توصیفاتی که در مورد کافه کتابها خوندم بهشون علاقه مند شدم و یکی رو انتخاب کردم که بعنوان اولین گزینه اونجا برم اما بازهم به دلایلی امروز نمیشد برم. تصمیم گرفتم کافه کتاب رو به خونه ام بیارم. نشستم پشت میز موفقیتم، پشت این میز درس خوندم و امتحان دادم و قبول شدم، پایان نامه نوشتم و نمره کامل گرفتم، تصمیمات مهمی واسه زندگیم گرفتم و تو دفترم نوشتم. میز خاطرات خوب ! تنوعی از تنقلات رو که به تازگی برامون سوغاتی آوردن دور خودم چیدم و حس لذتبخشی دارم. قراره لیست کارهای مهم آبانماه رو بنویسم. 
دیشب که از درونی ترین احساساتم نوشتم باعث شد امروز صبح با انرژی زیادی بیدار شدم. از همون کله سحر کلی کار کردم و حالم خوب بود. انگار وقتی ضعفهامون رو میپذیریم و باهاش کنار میایم (بجای مخفی کردنشون) راحت تر میتونیم تغییرشون بدیم و بار فکری کمتری رو حمل میکنیم. 
از دیروز تا حالا لپ تاپم هم خوشحاله. ماهها بود که خاک میخورد و روشن نمیشد. حالا باز هم همراه منه تا باهم روزهای خوبی رو بسازیم.
۳۰مهر
سلام
امروز داشتم فکر میکردم چه خوبه که رو خوشیها تمرکز کنیم و چیزایی که باعث میشن اذیت بشیم رو تغییر بدیم
1-مثلا یکی از سختیهای وبلاگ نویسی واسه من اینه که حالا عنوانش رو چی بذارم! باورش سخته اما واقعا چند دقیقه بهش فکر میکنم و آخرش یه چیزی میذارم که راضی نیستم. یاد عنوانهای فریبنده بعضی نویسنده ها میفتم که زیبایی متن هاشون رو چند برابر میکنه . مسلما یه حس سرخوردگی بهم دست میده. فکر کن هر بار که مینویسی آخرش بگی اه بازم یه عنوان مسخره دیگه ! خب اینجوری آدم دلتنگ نوشتن نمیشه. واسه همین از این به بعد شماره میدم و کار خودم رو راحت میکنم اگه ذوقش رو داشتم توضیح بیشتری هم بهش اضافه میکنم. 
2- دومین مسئله ای که میخوام در موردش بنویسم یکی از مشکلاتم به اسم حفظ فاصله است. تعامل با آدمها رو دوست دارم اما از دور. حالا چرا بهش میگم مشکل؟ چون در برخی موارد یه فکرهای حاشیه ای به این مسئله اضافه شده و باعث میشه از تجربه های خوب محروم بشم. مثلا دوست قدیمی دوران دانشگاهم بهم پیام داده که میخواد واسه تبریک مامان شدن بیاد خونمون، منم مسلما چون آدم تعارفی هستم گفتم قدمتون سر چشم، هرموقع خواستین بیاین شام و ناهار بیاین. اونهم تشکر کرد و گفت خبر میده. حالا مشکل من چیه که باعث میشه از اومدنشون لذت نبرم؟ یکی اینکه همیشه حس میکنم خونه مردم خیلی شیک تره و ممکنه منو مورد قضاوت قرار بدن. (واقعیت اینه که خب اصلا قضاوت کنن، مگه مهمه؟ مگه اگه خونه چندمیلیاردی با اجناس لوکس داشته باشی قضاوت نمیشی؟ ضمنا مسابقه خونه و وسیله هاش که نیست. واسه دیدو بازدید و تجدید خاطره و گپ و گفت هست.) نگرانم مامانم چیزی بگه یا کاری کنه که باعث شه خوش نگذره (در مورد مامانم آخر پست می نویسم) دلم میخواد با ذوق بشینم فکر کنم ببینم چی اون دیدار رو برام شیرینتر میکنه؟ اینمدت که از زندگیش بی خبر بودم چه چیزهایی رو ازش بپرسم که هم صمیمیتمون آپدیت شه هم فضولی نباشه، چه جوری ازشون پذیرایی کنم که هم بهمون خوش بگذره هم من رو خسته و مهمون رو معذب نکنه. 
3- مثال دیگه اش دوست دوره طفولیتم هست، شاید شش هفت ساله بودیم که اونا میومدن شمال و فامیل دورمون بودن و من میرفتم خونه فامیل مشترک باهاش بازی میکردم. سالهاست ندیده بودمش، تو اینستا پیداش کردم، اونهم فرزندش دو ماه از پسرکم بزرگتره و میتونم کلی باهاش خوش بگذرونم و کنار هم از بچه هامون بگیم و خسته نشیم(اوناییکه مادر نیستن یا ایندوره رو خیلی وقته پشت سر گذاشتن اینقدر حوصله ندارن این جزئیات ذوق زدگی ما نومادران رو بشنون) وقتی بهم پیام داد که من برنامه ام اوکی هست یه روزی هماهنگ کنیم بریم بیرون گفتم صبر کنه پسرک بزرگتر شه و بعد بریم ! در حالیکه ته دلم ترس از روبرو شدن داشتم. از اینکه نمیدونستم چی بهش بگم. از اینکه کار به مقایسه بکشه و این از ویژگیهای دختر تهرونی هاست که اولش بپرسن خونتون کجاست؟ شوهرت چه کاره است؟ خب اون پدر پولداری داشت و همیشه وضع زندگیشون خیلی خوب بوده اما دلیل نمیشه که من بخوام نگران باشم. قرار نیست که ازش خواستگاری کنم یا اگه داراییمون کمتر باشه دوستیمون قطع شه ! دوست دارم با ذوق بشینم به این فکر کنم که کجا قرار بذاریم که بچه هامون هم خسته نشن، تجربه های خرید لباس بچه، کتاب، اسباب بازی، کارگاه مادر و کودک و ... رو با هم به اشتراک بذاریم و از هم یاد بگیریم. از اینکه آدمها بفهمن رانندگی نمیکنم و میترسم خجالت میکشم. از فکر اینکه اون با ماشین گرون قیمتش سر قرار بیاد و من بخاطر اینکه میترسم با تاکسی برم حس بدی بهم دست میده.
4- مثلا وقتی دوست باشگاهم من و پسرک رو دعوت کرد بریم خونه اش که یه کوچه با خونه ما فاصله داره بهونه آوردم و گفتم باشه واسه بعد. یادم اومد که قبلا بخاطر قرار دو نفره مون من مستقیما از اداره با همون مانتو و مقنعه و کیف سنگین رفته بودم و یک و نیمساعت منو کاشته بود تا بیاد. اگه پیاده هم میومد نیمساعت راه بود. نمیدونم کار درستیه که ازش دوری میکنم یا باید به آدمها فرصت خطا کردن داد و بپذیریم سروقت نبودن جزء ویژگیهاشه و باعث نادیده گرفتن بقیه خوبیهاش نشه! دوست مشترکمون میگفت اگه بجای من بود هرگز یک و نیمساعت منتظر نمیموند که بعدش بخواد رابطه رو حذف یا کمرنگ کنه بعد از یه ربع بیست دقیقه عذرخواهی میکرد و میرفت ! در حالیکه من موندم و تو اون یک و نیمساعت این من بودم که هی زنگ میزدم بپرسم کی میای، نه اینکه اون زنگ بزنه و عذرخواهی بگه دیر میرسه ! 

* شاید براتون عجیب باشه که کسی این نوع اضظرابهای مسخره رو داشته باشه ، واسه خودم هم خنده داره، نمیدونم تو کودکیم چی بهم یاد دادن که اینقدر ایده آل گرا شدم، از موقعیتهای جدید بخاطر ترس از شکست دوری میکنم. از اون طرف میشینم به آدمهایی که دوستان واقعی دارن حسادت میکنم. شاید باید دوستان بیشتری رو واسه خودم نگه میداشتم که خارج رفتن بی خداحافظی سه تاشون و بیمعرفتی دوتای دیگه باعث نشه تنها و بدبین بشم. میدونین؟ واقعیت تلخیه اما واقعیت داره. تمام ارتباطات ما معامله است. همیشه باید چیزی واسه عرضه کردن داشته باشیم که خواستنی باشیم. چیزی مثل دانش، تجربه موفق، مهربونی، دلی پاک که به مردم حس خوب بده، خوشبینی که لذت همصحبتی رو چندبرابر کنه، اعتبار ، ثروت و ... . در مورد اعتبار و ثروت قضیه شدیدتره، اگه این دو مزیت رو داشته باشین همه دوس دارن با شما معاشرت کنن که از کنار شما بودن فکر کنن خودشون هم آدم مهمی هستن. همچنین کمبود اعتماد به نفسم باعث میشه گاهی فکر کنم چیزی واسه ارائه کردن به آدمها ندارم که از بودن با من بهشون خوش بگذره. گاهی به همین دلیل ضربه خوردم، خواستم جور دیگه ای جبران کنم به روح خودم آسیب زدم. مثلا کادویی به خواهرم دادم (اون و همسرش پزشکند و درآمدشون خیلی خیلی بیشتر از ماست) که تو شرایط مشابه اون نصفش رو بهم برگردونده. من میخواستم اثبات کنم خواهر خوبی هستم اما اون همینکه کادو میگرفته براش کفایت کرده. از درصد پسته گز سفر اصفهان بگیر که من قشنگترین بسته بندی و بیشترین درصد پسته رو براشون انتخاب میکردم و اون از همون مارک ولی ساده ترین رو برامون آورد تا اینکه من واسه تولد پسرش تمام سکه دادم و اون به پسرم نیم سکه ! 

* و اما در مورد مامانم، یه مدتی بعد از زایمان پیشم بود و کمکم کرد، بعد رفت شمال سر خونه زندگیش و دوباره چند روزیست که اومده پیشم، دستش درد نکنه که میخواد تو نگهداری بچه کمک کنه، اما آدم دلش میخواد خونه زندگیش به خواست خودش اداره بشه. گاهی واسه محبت به بچه، من یا همسرم رو ضایع میکنه. مثلا میگه ای داد بیداد، این مامان یا بابا بچه ام رو بد بغل کردن؟ بهش شیر ندادن؟ یا اگه یخوایم ببوسیمش میگه لپش رو نبوسین. واسه بیرون بردن میگه نبرین بچه مریض میشه . در حدی که بچه تو محیطهای جدید بشدت گریه میکنه و از دکترش پرسیدم گفت تو جمع های خودمونی ببرین که عادت کنه و همیشه تو خونه نگه ندارین. از این ها که بگذریم من روی آشپزخونه ام خیلی تعصب دارم، دوست ندارم کسی نظمش رو بهم بریزه. مامانم هم اصلا رعایت نمیکنه. باپارچه نظافت وسایل، ظرف خشک میکنه، تابه و قابلمه گرانیت رو با قسمت سیمی اسکاج میشوره، از شکستن ظرفهام که نگم براتون، امروز هم در یکی از ظروف پلاستیکی غذا رو با شعله گاز سوزوند و کل خونه بوی پلاستیک سوخته گرفته بود، اون ظرف هم دیگه قابل استفاده نیست. بخور نخوز غذاهاش زیاده، هویج رو فقط توی هویج پلو و مربا میخوره، اگه تو سوپ باشه نمیخوره، بادمجون نمیخوره، ذرت، فلفل دلمه ای و قارچ نمیخوره، ماست نمیخوره، روغن زیتون نمیخوره (درحالیکه من اغلب غذاهام با روغن زیتون طبیعیه) غذاهای امروزی و جدید مثل لازانیا نمیخوره و این لیست بلند بالا همچنان ادامه داره. خودش هم که گاهی در نبود من آشپزی میکنه غذاهای پرروغن و پرکالری درست میکنه که باب طبع ما نیست. سعی میکنم چشمهام رو ببندم و رو خوبیهاش تمرکز کنم اما بعضی ویژگیهاش عصبی کننده است، مثلا وقتی همسرم داره در مورد یه همکارش چیزی میگه وسط حرفش شروع میکنه به نتیجه گیری و قضاوت در مورد اون شخص و نصیحت کردن همسرم، در حالیکه همسرم فقط میخواسته بگه امروز این موضوع اتفاق افتاده و اصلا چیز مهمی نبود که بخواد بابتش نصیحت بشنوه! این ویژگی رو در مورد همه داره. حتی غریبه های توی خیابون رو هم ممکنه نصیحت کنه. ممکنه به یه مادری بگه لباس بچه ات زیاده ها، اذیت میشه کمش کن ! خواهرم معتقده هر چیزی بهایی داره ، بهای کمک گرفتن از مادر در نگهداری بچه هم اینه که خونه ات مثل قبل حریم امن نیست. این وسط مادرشوهرم هم فیلمی هست واسه خودش. از شمال هی زنگ میزد دلم تنگ شده میخوام دو هفته بیام پیش بچه و مامانت بره سر خونه زندگیش، بعد از اینکه مامانم رفت تعطیلات بود ایشون نیومدن، صبر کردن مهمون بازیهاشون تموم شه بعد اومدن، یه روز رفتن دکتر(یعنی همسرم بردش)، یه روز صبح رفت خرید ظهر اومد، یه روز میخواست بره خونه خواهرش که من گفتم برام سخته با بچه مهمونی طولانی ناهار بیام باید تشک و پوشک و کلی وسیله بیارم. مهمونی با بچه نهایتا دو ساعت خوبه که اذیت نشه، گفتم اگه شما میخواید با همسرم برید من و بچه خونه میمونیم، مشکلی ندارم، اولش با من بحث کرد که بچه رو باید ببری بیرون عادت کنه و ... بعد که زنگ زد به خواهرش و فهمید سرما خورده، ترسید خودش مریض بشه نرفت (بازم نگران بچه نبود، بخاطر خودش تصمیمش عوض شد). جالیه که مامان بزرگها فکر میکنن بیشتر از ما نیاز بچه مون رو متوجه میشن و خواسته خودشون رو میذارن به حساب صلاح بچه. من در مورد امورات مربوط به خودم و خونه ممکنه تعارف داشته باشم و چیزی نگم،ولی در مورد تربیت و سلامت بچه اصلا کوتاه نمیام. در مورد دلتنگی اش واسه بچه هم فقط دو ساعت اول باهاش بازی کرد، هییییییچ کمکی ازش برنمیومد. بخاطر مشکلش نمیتونست بغلش کنه و متاسفانه خلاقیت سرگرم کردن بچه بصورت نشسته هم نداشت، همش به من و همسر ایراد میگرفت که چرا اینکارو میکنین؟ چرا اونکارو نمیکنین؟ فکرکنم سه چهار روزی موند و برگشت چون میخواست با هم محلیهاش بره مشهد، حالا که از مشهد برگشته تنها شده دوباره میگه دلم واسه نوه ام تنگ شده !!! 

اینها رو گفتم که بگم این همون فکرهای ناخودآگاهِ خودآزاری هست که بصورت اولین فکر میاد سراغم، میخوام تمرین کنم که دیگه مشکلاتم رو حمل نکنم، حل کنم. از هرآدمی ویژگیهای مثبتش رو ببینم و نواقصش یا اختلاف عقیده اش با من رو بپذیرم و بهش فکر نکنم(کنترل ذهن که به چیزی فکر نکنه برام سخته! مثلا واقعا تو دلم مونده بود به مادرشوهرم بگم دلتنگیت دردی از من دوا نمیکنه فقط وقتی میای زحمت مهمونداری هم به بچه داری اضافه میشه، ماشالا روزی ده تا تلفن نیمساعنه داری که تو زمانهای خواب بچه هم قطعشون نمیکنی، انتظار داری کل شهر بچرخونیمت که حوصله ات سر نره ! دلتنگیت رو نگهدار واسه خودت) دوست دارم به این فکر کنم که در عوض مادرشوهرم هر سال که واسه دختر و عروس بزرگش پیاز و سبزی سرخ میکنه برای من هم درست میکنه(بدون اینکه ازش خواسته باشم محبت میکنه میده) سبزی های معطر شمالی رو آسیاب میکنه برام فریز میکنه، بادمجون کبابی آماده میکنه، حالا ویژگی های خبرچینی و اطلاعات زندگی ما رو به بقیه دادن و پرحرفیش از عوارض پیری هست و دست خودش نیست. دوست دارم به این فکر کنم که مامانم تمام روز پوشک بچه رو عوض میکنه و بهش شیر میده و میخوابوندش و به من میگه برو به کارهات برس و اینکه آشپزخونه ام رو به هم میریزه میخواد کمک کرده باشه فقط سلیقه اش با سلیقه ما متفاوته. وقتی نصیحتمون میکنه واسه اینه که فکر میکنه داره کمکمون میکنه و بهمون راه حل نشون میده. وقتی حرفهایی رو جلوی مهمونها میزنه که اگه سکوت میکرد بهتر بود، مهمونها اون رو به حساب من نمیذارن و متوجهن که آدمها بالای شصت سال عجیب غریب میشن و اگه خونه نشین باشن و بازنشسته، این قضیه شدید تر میشه و منطقشون کمرنگ میشه. 
دلم میخواد خودم رو ببخشم و به خودم سخت نگیرم تا بتونم به بقیه هم آسون بگیرم. دوست دارم روابط واقعی بیشتری داشته باشم. دوست دارم یاد بگیرم بجای حذف کردن آدمها از زندگیم، ارتباطمو حفظ کنم و خواسته هام رو هم بیان کنم و سکوت نابجام باعث سو استفاده نشه(اینمورد در مورد داییم بود. که همیشه خانمش میومد خونمون به من تیکه مینداخت! من هم سکوت میکردم. یا حرفهای متضاد دروغ میزدن و ما به روشون نمیاوردیم و ارتباطمون رو باهاشون قطع کردیم نمیریم خونشون، اونها هم نمیومدن تا واسه تولد بچه اومدن) میخوام یاد بگیرم محترمانه از خودم دفاع کنم و خواسته هام رو بگم. همیشه از ترس اینکه ممکنه دعوا شه و آبروم بره چیزی نگفتم. 
چند روز پیش موقع پیاده روی دو تا مادر رو دیدم با عجله به سمت مهد نزدیک خونمون میرفتن که من خیلی دوست داشتم در موردش اطلاعات کسب کنم اما به حساب اینکه عجله داشتن و ممکنه رد کنن حتی ازشون درخواست هم نکردم. بعدش از دست خودم عصبانی شدم، گفتم حالا تو درخواستتو میگفتی ممکن بود بگه فردا بیا بهت بگم، یا این شمارمه بهم زنگ بزن، یا بگه بیا بریم تو مهد رو ببین و ... . 
هیچ وقت فکر نمیکردم سی سالم تموم شه و هنوز درگیر این ضغفهای پیش و پا افتاده باشم. ضعف های ناشی از ایده آل گراییی و فقدان اعتماد به نفس، ترس از عدم پذیرش! همیشه تو محدوده امن خودم موندم و عوامل رو حذف کردم یاد نگرفتم باهاشون چطور روبرو شم. حالا میخوام قدم به قدم امتحان کنم، خطا کنم، یاد بگیرم و پیش برم. میخوام آدمها رو به زندگیم اضافه کنم. میخوام یاد بگیرم نترسم که در موردم چه فکری میکنن خودم باشم و لذت ببرم. اینهمه سخت گیری و تعارف و فکرکردن های بیهوده باعث شده که خوشیهای زیادی رو از خودم دریغ کنم. لذت کنار رفیق قدیمی چای خوردن و گپ زدن. مهم نیست اگه شوهرش با شوهر من غریبه است و حرف مشترک ندارن، مردها راه ارتباط با همدیگه رو پیدا میکنن. 

ببخشید اگه پراکنده نوشتم، این وسط چندباری بچه گریه کرد و رفتم بغلش کنم آرومش کنم

و دیگه اینکه نوشتن با لپ تاپ چققققققدر راحتتر از نوشتن با موبایله. تصمیم دارم زمان استفاده از موبایل برای کارهای اینترنتی رو به حداقل برسونم هم در وقت صرفه جویی میشه هم واسه چشما و دستام راحتتره. میتونم کنار دستم میوه یا یه لیوان چای بذارم و با آرامش فکر کنم و بنویسم . و امشب چه حس خوبی دارم که بدون ترس از اینکه ممکنه شما فکر کنین من غرغروام یا اینکه ارزش کمتری برام قائل باشین، بی دغدغه از یه تصمیم مهم زندگیم نوشتم و این خودش یه قدم رو به جلوست.
۲۴مهر

سلام و صد سلام 

خوبین ؟ اینروزها علاوه بر اینکه پسرک وقت و انرژی زیادی ازم میگیره، کم رونق شدن بلاگستان هم در ننوشتم تاثیر داشته. اغلب وبلاگهایی که دنبال میکردم تعطیل یا نیمه تعطیل شدند و رفنن اینستا عکس میذارن و حقیقی شدن. 

بنظرم از مزایای وبلاگ نویسی اینه که بصورت ناشناس میتونی هرچیزی که در اعماق ذهنت میگذره رو بنویسی و نیازی نیست بخاطر حفظ شخصیتی که تو دنیای واقعی از خودت ساختی نقاب بزنی. اصلا مگه اونطور که نوشتن آدمها رو به افکار هم نزدیک میکنه، عکس میتونه ؟ 

بگذریم 

اگر بخوام از خودم و اینروزها بگم بیشتر حول و حوش مادری میگذره. واکسن ها و ختنه واقعا مراحل سختی بودن. بچه اذیت شد و ما هم از درد کشیدنش اذیت شدیم. چند ساعت اول که خیلی بیتابانه و از ته دل گریه میکنه و از استامیتوفن هم کاری برنمیاد، پدرش بهتر آرومش میکنه. از گریه اش و اینکه کاری برای آروم کردنش از دستم برنمیاد گریه ام میگیره . همسرم به شوخی میگفت یکی باید به تو اب قند بده ! 

الان که سه ماهش تموم شده چهره ها رو میشناسه، تعقیبمون میکنه، نصفه نیمه غلت میزنه، به کمک بالش میشینه و وقتایی که دراز کشیده دست و پا میزنه و هیجانزده است که کسی دستاشو بگیره و بنشوندش. یه صداهای نامفهومی از خودش درمیاره که بسیار شیرینه. 

این واکنشها عادیه و همه بچه ها انجام میدن اما وقتی بچه خودت انجام میده انگار شق القمر کرده و ذوق زده میشی. 

گاهی روزها میشه که پام رو از خونه بیرون نمیذارم و نور خورشید رو فقط از پشت پنجره میبینم، معمولا در چنین مواردی روحیه ام افت میکنه و کاراییم پایین میاد، چند بار امتحان کردم و وقتی همسرم از کار برگشت خونه، بچه رو یکساعت پیشش گذاشتم و رفتم پیاده روی، تاثیرش عالی بود. دوست دارم تو خونه ورزش و نرمش کنم ، تو بارداری برنامه هام منظم بود و زمانهام دست خودم، اما الان زیاد نمیشه برنامه ریزی کرد. 

اون برنامه های چند دقیقه ای روزانه رو بعضی روزها انجام میدم و بعضی روزها نه! گاهی فقط میخوای تلاش کنی خودت رو بیدار نگه داری و بچه رو آروم کنی، به کارهای شخصی نمیرسی. 

در آخر این دو سایت فارسی رو معرفی میکنم واسه حفظ روحیه و انگیزه :

http://12ceo.ir

https://irselfmade.com

مقالات خوبی میذارن در مورد افزایش بهره وری و برنامه ریزی و استفاده از زمان و تجربه آدمهای موفق و ... ویدئو و فایل صوتی هم میذارن. کانال تلگرام هم دارن یادم نیست قبلا کانالشون رو معرفی کرده بودم یا نه، بهرحال تو سایتشون هست. 

براتون دنیا دنیا شادی و آرامش آرزومندم، تنتون سالم، زندگیتون پربرکت، دلتون گرم و آدمهای خوب اطرافتون بیشتر باشه 😍😍😍

۳۰مرداد

بچه رو گذاشتم رو پام و تکونش میدم، به این امید که بعد از چهارساعت بیداری بالاخره بخوابه و من هم دمی بیاسایم (زهی خیال باطل)

از وقتی که چلُه پسرکم سر شده، منتظرم اوضاع روتین شه وساعت خواب شبش بیشتر شه، هنوز پیشرفت قابل عرضی حاصل نشده. دیدم اینطوری که نمیشه. بهرحال باید یه جوری به برنامه های خودمم برسم که مامان خوشحالی باشم. نشستم فکر کردم دیدم بهترین کار، برنامه ریزی واسه کارهای یه ربعه است. مثلا یه ربع کتاب خوندن (بجای اینکه برنامه ریزی کنم کتاب باید سه روزه تموم شه) یه ربع برنامه ریزی اول صبح، یه ربع ارزیابی آخر شب، یه ربع آلمانی تمرین کردن با اپ دولینگو، یه ربع مطالعه مطالب ارتقای شخصی، یه ربع مطالعه در زمینه شغلم و ... . به بعضیاشون نمیرسم عمل کنم، مثلا یکساعت پیاده روی که قبلا میرفتم رو نوشتم نیمساعت، اما اصلا فرصت نمیشه از خونه بیرون برم! بجاش یه ربع ورزش تو خونه رو جایگزین کردم. 

بعضی روزها مثل امروز بچه حالش خوش نیست و حتی به اون یه ربع هم نمیرسم. فقط به واجباتی مثل لباس شستن و غذا پختن و نظافت برسم هنر کردم. دارم تمرین میکنم سخت نگیرم و هرچقدرش رو که انجام دادم خوشحال باشم . 

متوجه شدم روزها به خودیِ خود در مقیاس یک روز، خیلی دیر میگذرن ، مخصوصا شبهایی که بیدارم کش میان و صبح نمیشه! از طرف دیگه چون روزهام مثل همدیگست، حس میکنم این مدت چه زود گذشت. روزا و هفته هایی که توش کار خاص و ویژه ای انجام ندم، تو ذهنم نمیمونن. شیرینی پختن و آشپزی با تزیین رو که بیخیال شدم، از همین ایده های یه ربع ده دقیقه ای باید پیدا کنم که حداقل آخرهفته هام یه فرقی با بقیه روزا داشته باشه 

 پسرک بیدار شد، یه ربع شد ؟